گنج

بخش ۹

خبر شد به بیژن که هومان چو شیربه پیش نیای تو آمد دلیر
چو بشنید بیژن برآشفت سختبه خشم آمد آن شیر‌پنجه ز بخت
بفرمود تا برنهادند زینبر آن پیل‌تن دیزهٔ دوربین
بپوشید رومی‌زره جنگ رایکی تنگ بربست شبرنگ را
به پیش پدر شد پر از کیمیاسخن گفت با او ز بهر نیا
چنین گفت مر گیو را کای پدربگفتم ترا من همه در به در
که گودرز را هوش کمتر شده‌ستبه آیین نبینی که دیگر شده‌ست
دلش پر نهیب است و پرخون جگرز تیمار و ز درد چندان پسر
که از تن سرانشان جدا کرده‌دیدبدان رزمگه جمله افگنده‌دید
نشان آنک ترکی بیامد دلیرمیان دلیران به کردار شیر
به پیش نیا رفت نیزه به دستهمی بر خروشید بر سان مست
چنان بد کز این لشکر نامدارسواری نبود از در کارزار
که او را به نیزه برافراختیچو بر بابزن مرغ بر ساختی
تو ای مهربان باب بسیار‌هوشدو کتفم به درع سیاوش بپوش
نشاید جز از من که سازم نبردبدان تا برآرم ز مردیش گرد
بدو گفت گیو ای پسر هوش داربه گفتار من سر به سر گوش دار
ترا گفته بودم که تندی مکنز گودرز بر بد مگردان سخن
که او کار دیده‌ست و داناترستبدین لشکر نامور مهترست
سواران جنگی به پیش اندرندکه بر کینه‌گه پیل را بشکرند
نفرمود با او کسی را نبردجوانی مگر مر ترا خیره کرد؟
که گردن بدین سان برافراختیبدین آرزو پیش من تاختی
نیم من بدین کار همداستانمزن نیز پیشم چنین داستان
بدو گفت بیژن که گر کام مننجویی نخواهی مگر نام من
شوم پیش سالار بسته‌کمرزنم دست بر جنگ هومان به بر
وز آنجا بزد اسب و برگاشت رویبه نزدیک گودرز شد پوی پوی
ستایش‌کنان پیش او شد به دردهم این داستان سر به سر یاد کرد
که ای پهلوان جهاندار شاهشناسای هر کار و زیبای گاه
شگفتی همی‌بینم از تو یکیوگر چند هستم به هوش اندکی
کز این رزمگه بوستان ساختیدل از کین ترکان بپرداختی
شگفتی‌تر آنک از میان سپاهیکی ترک بدبخت گم‌کرده راه
بیامد که یزدان نیکی‌کنشهمی بد سگالید با بد تنش
بیاوردش از پیش توران سپاهبدان تا به دست تو گردد تباه
به دام آمده گرگ برگاشتیندانم کز این خود چه پنداشتی
تو دانی که گر خون او بی‌درنگبریزند پیران نیاید به جنگ
مپندار کاو کینه بیش آوردسپه را بر این دشت پیش آورد
من اینک به خون چنگ را شسته‌امهمان جنگ او را کمر بسته‌ام
چو دستور باشد مرا پهلوانشوم پیش او چون هژبر دمان
بفرماید اکنون سپهبد به گیومگر کان سلیح سیاووش نیو
دهد مر مرا خود و رومی‌زرهز بند زره برگشاید گره
چو بشنید گودرز گفتار اویبدید آن دل و رای هشیار اوی
ز شادی بر او آفرین کرد سختکه از تو مگرداد جاوید بخت
تو تا برنشستی به زین پلنگنهنگ از دم آسود و شیران ز جنگ
به هر کارزار اندر آیی دلیربه هر جنگ پیروز باشی چو شیر
نگه کن که با او به آوردگاهتوانی شدن زان پس آورد خواه
که هومان یکی بدکنش ریمن استبه آورد و جنگ او چو آهرمن است
جوانی و ناگشته بر سر سپهرنداری همی بر تن خویش مهر
بمان تا یکی رزم دیده هژبرفرستم به جنگش به کردار ابر
بر او تیرباران کند چون تگرگبه سر بر بدوزدش پولاد ترگ
بدو گفت بیژن که ای پهلوانهنرمند باشد دلیر و جوان
مرا گر بدیدی به رزم فرودز سر باز باید کنون آزمود
به جنگ پشن بر نوشتم زمیننبیند کسی پشت من روز کین
مرا زندگانی نه اندر خورستگر از دیگرانم هنر کمترست
وگر بازداری مرا زین سخنبدان روی کآهنگ هومان مکن
بنالم من از پهلوان پیش شاهنخواهم کمر زان سپس نه کلاه
بخندید گودرز و زو شاد شدبه سان یکی سرو آزاد شد
بدو گفت نیک اختر و بخت گیوکه فرزند بیند همی چون تو نیو
تو تا چنگ را باز کردی به جنگفروماند از جنگ چنگ پلنگ
ترا دادم این رزم هومان کنونمگر بخت نیکت بود رهنمون
گر این اهرمن را به دست تو هوشبرآید به فرمان یزدان بکوش
به نام جهاندار یزدان مابه پیروزی شاه و گردان ما
بگویم کنون گیو را کان زرهکه بیژن همی‌خواهد او را بده
گر ایدونک پیروز باشی بر اویترا بیشتر نزد من آبروی
ز فرهاد و گیوت برآرم به جاهبه گنج و سپاه و به تخت و کلاه
بگفت این سخن با نبیره نیانبیره پر از بند و پر کیمیا
پیاده شد از اسب و روی زمینببوسید و بر باب کرد آفرین
بخواند آن زمان گیو را پهلوانسخن گفت با او ز بهر جوان
وز آن خسروانی زره یاد کردکجا خواست بیژن ز بهر نبرد
چنین داد پاسخ پدر را پسرکه ای پهلوان جهان سر به سر
مرا هوش و جان و جهان این یکیستبه چشمم چنین جان او خوار نیست
بدو گفت گودرز کای مهربانجز این برد باید به وی بر گمان
که هر چند بیژن جوانست و نوبه هر کار دارد خرد پیشرو
و دیگر که این جای کین جستن استجهان را ز آهرمنان شستن است
به کین سیاوش به فرمان شاهنشاید به پیوند کردن نگاه
و گر بارد از ابر پولاد تیغنشاید که داریم ما جان دریغ
نشاید شکستن دلش را به جنگبپوشیدنش جامهٔ نام و ننگ
که چون کاهلی پیشه گیرد جوانبماند منش پست و تیره روان
چو پاسخ چنین یافت چاره نبودیکی با پسر نیز بند آزمود
به گودرز گفت ای جهان‌پهلوانبه جایی که پیکار خیزد به جان
مرا خود شب و روز کارست پیشچرا داد باید مرا جان خویش
نه فرزند باید نه گنج و سپاهنه آزرم سالار و فرمان شاه
اگر جنگ جوید سلیحش کجاست؟زره دارد از من چه بایدش خواست
چنین گفت پیش پدر رزمسازکه ما را به درع تو ناید نیاز
بر آنی که اندر جهان سر به سربه درع تو جویند مردان هنر
چو درع سیاوش نباشد به جنگنجویند گردنکشان نام و ننگ
برانگیخت اسب از میان سپاهکه آید ز لشکر به آوردگاه
چو از پیش گودرز شد ناپدیددل گیو ز اندوه او بردمید
پشیمان شد از درد دل خون گریستنگر تا غم و مهر فرزند چیست
یکی بآسمان برفرازید سرپر از خون دل از درد خسته جگر
به دادار گفت ار جهان‌داورییکی سوی این خسته‌دل بنگری
نسوزی تو از جان بیژن دلمکه ز آب مژه تا دل اندر گلم
به من باز بخشش تو ای کردگاربگردان ز جانش بد روزگار
بیامد پراندیشه دل پهلوانپر از خون دل از بهر رفته جوان
به دل گفت خیره بیازردمشچرا خواسته پیش ناوردمش
گر او را ز هومان بد آید به سرچه باید مرا درع و تیغ و کمر
بمانم پر از حسرت و درد و خشمپر از آرزو دل پر از آب چشم
وز آنجا دمان هم به کردار گردبه پیش پسر شد به جای نبرد
بدو گفت ما را چه داری به تنگهمی تیزی آری به جای درنگ
سیه مار چندان دمد روز جنگکه از ژرف دریا برآید نهنگ
درفشیدن ماه چندان بودکه خورشید تابنده پنهان بود
کنون سوی هومان شتابی همیز فرمان من سر بتابی همی
چنین برگزینی همی رای خویشندانی که چون آیدت کار پیش
بدو گفت بیژن که ای نیو بابدل من ز کین سیاوش متاب
که هومان نه از روی وز آهن استنه پیل ژیان و نه آهرمن است
یکی مرد جنگ است و من جنگجویاز او برنتابم به بخت تو روی
نوشته مگر بر سرم دیگرستزمانه به دست جهان‌داورست
اگر بودنی بود دل را به غمسزد گر نداری نباشی دژم
چو بشنید گفتار پور دلیرمیان بستهٔ جنگ بر سان شیر
فرودآمد از دیزهٔ راهجویسپر داد و درع سیاوش بدوی
بدو گفت گر کارزارت هواستچنین بر خرد کام تو پادشاست
بر این بارهٔ گامزن برنشینکه زیر تو اندر نوردد زمین
سلیحم همیدون به کار آیدتچو با اهرمن کارزار آیدت
چو اسب پدر دید بر پای پیشچو باد اندر آمد ز بالای خویش
بر آن بارهٔ خسروی برنشستکمر بست و بگرفت گرزش به دست
یکی ترجمان را ز لشکر بجستکه گفتار ترکان بداند درست
بیامد به سان هژبر ژیانبه کین سیاووش بسته میان
چو بیژن به نزدیک هومان رسیدیکی آهنین کوه پوشیده دید
ز جوشن همه دشت روشن شدهیکی پیل در زیر جوشن شده
از آن پس بفرمود تا ترجمانیکی بانگ برزد بر آن بدگمان
که گر جنگ جویی یکی بازگردکه بیژن همی با تو جوید نبرد
همی‌گوید ای رزم‌دیده سوارچه پویانی اسب اندر این مرغزار؟
کز افراسیاب اندر آیدت بدز توران زمین بر تو نفرین سزد
به کینه پی‌افگنده و بدخویز ترکان گنهکارتر کس توی
عنان بازکش ز این تگاور هیونکت اکنون ز کینه بجوشید خون
یکی برگزین جایگاه نبردبه دشت و در و کوه با من بگرد
وگر در میان دو رویه سپاهبگردی به لاف از پی نام و جاه
کجا دشمن و دوست بیند ترادل اکنون کجا برگزیند ترا
چو بشنید هومان بدو گفت زهزره را به کینم تو بستی گره
ز یزدان سپاس و بدویم پناهکت آورد پیشم بدین رزمگاه
به لشکر بر آن سان فرستمت بازکه گیو از تو ماند به گرم و گداز
سرت را ز تن دور مانم نه دیرچنان کز تبارت فراوان دلیر
چه سودست کآمد به نزدیک شبرو اکنون به زنهار تاریک شب
من اکنون یکی باز لشگر شومبه شبگیر نزدیک مهتر شوم
وزآنجا دمان گردن افراختهبیایم نبرد ترا ساخته
چنین پاسخ آورد بیژن که شوپست باد و آهرمنت پیشرو
همه دشمنان سر به سر کشته بادگر آواره از جنگ برگشته باد
چو فردا بیایی به آوردگاهنبیند ترا نیز شاه و سپاه
سرت را چنان دور مانم ز پایکزان پس به لشکر نیایدت رای