گنج

بخش ۱۰

وزآن جایگه روی برگاشتندبه شب دشت پیکار بگذاشتند
به لشکرگه خویش بازآمدندبر پهلوانان فراز آمدند
همه شب به خواب اندر آسیب شیبز پیکارشان دل شده ناشکیب
سپیده چو از کوه سر بردمیدشد آن دامن تیره شب ناپدید
بپوشید هومان سلیح نبردسخن پیش پیران همه یاد کرد
که من بیژن گیو را خواستمهمه شب همی جنگش آراستم
یکی ترجمان را ز لشکر بخواندبه گلگون بادآورش برنشاند
که رو پیش بیژن بگویش که زودبیایی دمان گر من آیم چو دود
فرستاده برگشت و با او بگفتکه با جان پاکت خرد باد جفت
سپهدار هومان بیامد چو گردبدان تا ز بیژن بجوید نبرد
چو بشنید بیژن بیامد دمانبسیچیده جنگ با ترجمان
به پشت شباهنگ بر بسته تنگچو جنگی پلنگی گرازان به جنگ
زره با گره بر بر پهلویدرفشان سر از مغفر خسروی
به هومان چنین گفت کای بادسارببردی ز من دوش سر یاددار
امیدستم امروز کین تیغ منسرت را ز بن بگسلاند ز تن
که از خاک خیزد ز خون تو گلیکی داستان اندر آری به دل
که با آهوان گفت غرم ژیانکه گر دشت گردد همه پرنیان
ز دامی که پای من آزاد گشتنپویم بر آن سوی آباد دشت
چنین داد پاسخ که امروز گیوبماند جگر خسته بر پور نیو
به چنگ منی در به سان تذروکه بازش برد بر سر شاخ سرو
خروشان و خون از دو دیده چکانکشانش به چنگال و خونش مکان
بدو گفت بیژن که تا کی سخنکجا خواهی آهنگ آورد کن
به کوه کنابد کنی کارزاراگر سوی زیبد برآرای کار
که فریادرسمان نباشد ز دورنه ایران گراید به یاری نه تور
برانگیختند اسب و برخاست گردبه زه بر نهاده کمان نبرد
دو خونی برافراخته سر به ماهچنان کینه‌ور گشته از کین شاه
ز کوه کنابد برون تاختندسران سوی هامون برافراختند
برفتند چندانک اندر زمیندیدند جایی پی آدمی
نه بر آسمان کرگسان را گذرنه خاکش سپرده پی شیر نر
نه از لشکران یار و فریادرسبه پیرامن اندر ندیدند کس
نهادند پیمان که با ترجماننباشند در چیرگی بدگمان
بدان تا بد و نیک با شهریاربگویند از این گردش روزگار
که کردار چون بود و پیکار چونچه زاری رسید اندر این دشت خون
بگفتند و ز اسبان فرود آمدندبه بند زره بر کمر برزدند
بر اسبان جنگی سواران جنگیکی برکشیدند چون سنگ تنگ
چو بر بادپایان ببستند زینپر از خشم گردان و دل پر ز کین
کمانها چو بایست برخاستندبه میدان تنگ اندرون تاختند
چپ و راست گردان و پیچان عنانهمان نیزه و آب داده سنان
زرهشان در آورد شد لخت لختنگر تا کرا روز برگشت و بخت
دهنشان همی از تبش مانده بازبه آب و به آسایش آمد نیاز
پس آسوده گشتند و دم برزدندبر آن آتش تیز نم برزدند
سپر برگرفتند و شمشیر تیزبرآمد خروشیدن رستخیز
چو برق درفشان که از تیره میغهمی آتش افروخت از هر دو تیغ
ز آهن بدان آهن آبدارنیامد به زخم اندرون تابدار
به کردار آتش پرندآورانفرو ریخت از دست کنداوران
نبد دسترسشان به خون ریختننشد سیر دلشان ز آویختن
عمود از پس تیغ برداشتنداز اندازه پیکار بگذاشتند
از آن پس بر آن بر نهادند کارکه زور آزمایند در کارزار
بدین گونه جستند ننگ و نبردکه از پشت زین اندر آرند مرد
کمربند گیرد کرا زور بیشرباید ز اسب افگند خوار پیش
ز نیروی گردان دوال رکیبگسست اندر آوردگاه از نهیب
همیدون نگشتند ز اسبان جدانبودند بر یکدگر پادشا
پس از اسب هر دو فرود آمدندز پیکار یکبار دم برزدند
گرفته به دست اسپشان ترجماندو جنگی به کردار شیر دمان
بدان ماندگی باز برخاستندبه کشتی گرفتن بیاراستند
ز شبگیر تا سایه گسترد شیددو خونی از این سان به بیم و امید
همی رزم جستند یک با دگریکی را ز کینه نه برگشت سر
دهن خشک و غرقه شده تن در آباز آن رنج و تابیدن آفتاب
وز آن پس به دستوری یکدگربرفتند پویان سوی آبخور
بخورد آب و برخاست بیژن به دردز دادار نیکی دهش یاد کرد
تن از درد لرزان چو از باد بیددل از جان شیرین شده ناامید
به یزدان چنین گفت کای کردگارتو دانی نهان من و آشکار
اگر داد بینی همی جنگ مابر این کینه جستن بر آهنگ ما
ز من مگسل امروز توش مرانگه دار بیدار هوش مرا
جگر خسته هومان بیامد چو زاغسیه گشت از درد رخ چون چراغ
بدان خستگی باز جنگ آمدندگرازان به سان پلنگ آمدند
همی زور کرد این بر آن آن بر اینگه این را بسودی گه آن را زمین
ز بیژن فزون بود هومان به زورهنر عیب گردد چو برگشت هور
ز هر گونه زور آزمودند و بندفراز آمد آن بند چرخ بلند
بزد دست بیژن به سان پلنگز سر تا میانش بیازید چنگ
گرفتش به چپ گردن و راست رانخم آورد پشت هیون گران
برآوردش از جای و بنهاد پستسوی خنجر آورد چون باد دست
فرو برد و کردش سر از تن جدافگندش به سان یکی اژدها
بغلتید هومان به خاک اندرونهمه دشت شد سر به سر جوی خون
نگه کرد بیژن بدان پیلتنفگنده چو سرو سهی بر چمن
شگفت آمدش سخت و برگشت از اویسوی کردگار جهان کرد روی
که ای برتر از جایگاه و زمانز جان سخن‌گوی و روشن‌روان
توی تو که جز تو جهاندار نیستخرد را بدین کار پیکار نیست
مرا ز این هنر سر به سر بهره نیستکه با پیل کین جستنم زهره نیست
به کین سیاوش بریدمش سربه هفتاد خون برادر پدر
روانش روان ورا بنده بادبه چنگال شیران تنش کنده باد
سرش را به فتراک شبرنگ بستتنش را به خاک اندر افگند پست
گشاده سلیح و گسسته کمرتنش جای دیگر دگر جای سر
زمانه سراسر فریب است و بسبه سختی نباشدت فریادرس
جهان را نمایش چو کردار نیستسپردن بدو دل سزاوار نیست
بترسید از او یار هومان چو دیدکه بر مهتر او چنان بد رسید
چو شد کار هومان ویسه تباهدوان ترجمانان هر دو سپاه
ستایش‌کنان پیش بیژن شدندچو پیش بت چین برهمن شدند
بدو گفت بیژن مترس از گزندکه پیمان همان است و بگشاد بند
تو اکنون سوی لشکر خویش پویز من هرچ دیدی بدیشان بگوی
بشد ترجمان بیژن آمد دمانبه کوه کنابد به زه بر کمان
چو بیژن نگه کرد ز آن رزمگاهنبودش گذر جز به توران سپاه
بترسید از انبوه مردم کشانکه یابند ز آن کار یکسر نشان
به جنگ اندر آیند بر سان کوهبسنده نباشد مگر با گروه
برآهخت درع سیاوش ز سربه خفتان هومان بپوشید بر
بر آن چرمهٔ پیل‌پیکر نشستدرفش سر نامداران به دست
برفت و بر آن دشت کرد آفرینبر آن بخت بیدار و فرخ زمین
چو آن دیده‌بانان لشکر ز دوردرفش و نشان سپهدار تور
بدیدند ز آن دیده برخاستندبه شادی خروشیدن آراستند
طلایه هیونی برافگند زودبه نزدیک پیران به کردار دود
که هومان به پیروزی شهریاردوان آمد از مرکز کارزار
درفش سپهدار ایران نگونتنش غرقه مانده به خاک اندرون
همه لشکرش برگرفته خروشبه هومان نهاده سپهدار گوش
چو بیژن میان دو رویه سپاهرسید اندر آن سایهٔ تاج و گاه
به توران رسید آن زمان ترجمانبگفت آنچ دید از بد بدگمان
هم آنگه به پیران رسید آگهیکه شد تیره آن فر شاهنشهی
سبک بیژن اندر میان سپاهنگونسار کرد آن درفش سیاه
چو آن دیده‌بانان ایران سپاهنگون یافتند آن درفش سیاه
سوی پهلوان روی برگاشتندوز آن دیده گه نعره برداشتند
وز آنجا هیونی به سان نوندطلایه سوی پهلوان برفگند
که بیژن به پیروزی آمد چو شیردرفش سیه را سر آورده زیر
چو دیوانگان گیو گشته نوانبه هر سو خروشان و هر سو دوان
همی آگهی جست ز آن نیوپورهمی ماتم آورد هنگام سور
چو آگاهی آمد ز بیژن بدویدمان پیش فرزند بنهاد روی
چو چشمش به روی گرامی رسیدز اسب اندر آمد چنان چون سزید
بغلتید و بنهاد بر خاک سرهمی آفرین خواند بر دادگر
گرفتش به بر باز فرزند رادلیر و جوان و خردمند را
وز آنجا دمان سوی سالار شاهستایش کنان برگرفتند راه
چو دیدند مر پهلوان را ز دورنبیره فرود آمد از اسب تور
پر از خون سلیح و پر از خاک سرسر گرد هومان به فتراک بر
به پیش نیا رفت بیژن چو دودهمی یاد کرد آن کجا رفته بود
سلیح و سر و اسب هومان گردبه پیش سپهدار گودرز برد
ز بیژن چنان شاد شد پهلوانکه گفتی برافشاند خواهد روان
گرفت آفرین پس به دادار بربر آن اختر و بخت بیدار بر
به گنجور فرمود پس پهلوانکه تاج آر با جامهٔ خسروان
گهربافته پیکر و بوم زردرفشان چو خورشید تاج و کمر
ده اسب آوریدند زرین لگامپری‌روی زرین کمر ده غلام
بدو داد و گفت از گه سام شیرکسی ناورید اژدهایی به زیر
گشادی سپه را بدین جنگ دستدل شاه ترکان به هم بر شکست
همه لشکر شاه ایران چو شیردمان و دنان بادپایان به زیر
وز اندوه پیران برآورد خشمدل از درد خسته پر از آب چشم
به نستیهن آنگه فرستاد کسکه ای نامور گرد فریادرس
سزد گر کنی جنگ را تیز چنگبه کین برادر نسازی درنگ
به ایرانیان بر شبیخون کنیزمین را به خون رود جیحون کنی
ببر ده هزار آزموده سوارکمر بسته بر کینه و کارزار
مگر کین هومان تو بازآوریسر دشمنان را به گاز آوری
چو رفتی به نزدیک لشکر فرازسپه را یکی سوی هومان بساز
بدو گفت نستیهن ایدون کنمکه از خون زمین رود جیحون کنم