گنج

معراجیه

۱۹۸ بیت
یکی از دوستان راست مزهکه ازو گرد فقر راست مزه
چاک دل دوخته به رشتة فقرهمچو دل سوخته به رشتة فقر
دست در دامن فنا زده‌ایبر ره و رسم پشت پا زده‌ای
یافته خرقه رسم و راه از اوفقر را پشم در کلاه از او
ترک تجرید مایة عملشپوست پوشی سفینة غزلش
سال‌ها بوده خاک راه نجفاز فلک جَسته در پناه نجف
اندر آن بارگاه عزّ و سریزده بازارِ گَرمِ خاکِ دری
آگهی ترجمان اوصافشهمچو درّ نجف دل صافش
روزی از روزهای روزبهیدل ز شادی پر و ز غصّه تهی
پیش جمعی ز دوستان سرههمه نخل حیات را ثمره
کرد نقل حکایتی رنگینکه ازو تلخِ عمر شد شیرین
گفت کاین هوش بخشِ گوش‌طلبهست مشهور در عراق عرب
طبع‌ها زین بهار چون بشکفتخرّمی دست‌ها به هم زد و گفت
حیف کاین کهنه‌پوش دیرینیدر خورستش لباس رنگینی
هر کسی در جواب چون تن زدهوس انگشت بر لب من زد
نیست طبع هوس چو عذرپذیریک زمان گوش کن بدین تقریر
نیک مردی ز تاجران عربدامن او گرفته دست طلب
نام او در زمانه حاجی نجمکرده شیطان هر هوس را رجم
بست احرام طوف رکن و مقاماز نجف کرد سوی کعبه خرام
من ندانم چرا به دیدة دیدکعبه را در نجف به طوف ندید!
کرده از راه مصر عزم حجازکه حقیقت طلب شود ز مجاز
گشت با کاروان حج همراهگه به پا رَه بُرید و گه به نگاه
سفر پا به کار دل نایدنظر هوش در سفر باید
شتران کف‌زنان در آن وادیهمه را هوش رفته از شادی
در پی ناقه رهروان عربگه حدی گوی و گه خدای طلب
نظر افتاد نجم را ناگاهمحملی دید سر کشیده به ماه
دامن پرده باد را در کفدیده را در نظاره حق به طرف
دختری دید اندر آن خرگاهمحمل از حسن وی چو خرگه ماه
در کمال جمال و فیروزیهمه چیزش ز نیکویی روزی
پای تا سر همه به کام نگاهلیک مویش سفید چون شب ماه
بر دمیده سفیدی از شبِ موآفتابی مه نوش ابرو
گشت اندیشه زین عجب درهمحیرتش می فزود بر سر هم
دید مه چون نظر فکند به نجمنسخة پر ز معنی کم حجم
گفت کای ناشناس حرمت حجرفته در راه دین به دیدة کج
محرمان حریم این درگاهکی به نامحرمان کنند نگاه؟
دیده بر بند از سیاه و سفیدچشم معنی گشا و دیدة دید
مرد شد منفعل ز گفتة زنگفت خامش که اِنّ بعض‌الظّن
حیرتم کرد مضطرب احوالکه به هم دیدم آفتاب و هلال
موی دیدم سفید بر سر ماهچشم کردم برین سفید سیاه
مه چو دریافت بی‌دروغ و فنشبوی صدق نهفته در سخنش
گفت این قصه هست دور و درازبا تو گویم چو می‌رسی به حجاز
قصة من دراز و ره کوتاهتار این نغمه نیست رشتة راه
چون رسیدند کاروان به طوافچهره پرگرد راه و آینه صاف
بعد سعی طواف رکن و مقامشد حلال آنچه گشته بود حرام
نجم مشتاق دیدن مه بوددل به پای نگاه در ره بود
تا که روزی دچار هم گشتندقصّه کوتاه یار هم گشتند
نجم را برد مه به خانة خویشسفره گسترد و نان نهاد به پیش
دید آنجا نشسته پیرزنیجسته از دست صد خزان چمنی
دست شستند از طعام و شرابیافت ره در میان سؤال و جواب
قصّه سر کرد ماه نوش لبانچهره ‌ای همچو مه به نیم شبان
کاین سفیدی مو ز پیری نیستکه هنوزم ز عمر باشد بیست
عجبم من حکایتم عجب استبلعجب حال من ازین سبب است
پدرم هست مهتری ز عربدر قبیله سرآمدی به نسب
پدر و مادرم اباعن جدعمّ و خال و برادران بی‌حد
همه ممتاز در میان عربهمه را مال و جاه و عزّ و نسب
لیک در دین و مذهب و ملّتهمه اهل جماعت و سنّت
دین سنّی میانشان شایعمذهب بوحنیفه را تابع
بود ما را برادری زین پیشدر جوانی ز هر چه گویی بیش
مهر او در دلم چو نقش نگینروز و شب خدمت ویم آیین
نه ز هم یک نفس جدا بودیمنه به غیر هم آشنا بودیم
جست ناگاه تند باد اجلکرد سروش به سایه جای بدل
چون سپردند قامتش در خاکگشت یک باره جیب صبرم چاک
تن چون برف را لحد شد ظرفرفت چون حرف مدغم اندر حرف
من که بی او نبود آراممگشت لبریزِ بیخودی جامم
گفتم این نازنین برادر منکه چو جان بود در برابر من
نازنین و عزیز پروردهخو به ناز و به نازکی کرده
حجرة گور تنگ و تیره و تارهمنشینی نه خفته نه بیدار
که کند تا ز خواب بیدارش؟که گشاید قبا و دستارش؟
کرده خوابی که نیست بس شدنشرفته راهی که نیست آمدنش
سخن اینجا رسید و شد باریکسفری دور و ره بسی نزدیک
من همان به که همرهش باشمغمخور گاه و بی‌گهش باشم
همرهش با رخ چو باغ شدمخلوت گور را چراغ شدم
کردم این عزم و دل ز جان کندمتن به سردابه‌اش درافکندم
همه قوم و قبیله بر سر منخون دل ریختند در بر من
به ملامت سرشت مشت گلمنه نصیحت شنید گوش دلم
همه بگذاشتندم و رفتندمرده انگاشتندم و رفتند
من در آن گور تنگ و تیره و تاردل ز جان برگرفته دست از کار
داده با خود قرار مردن خویشخون خود کرده خود به گردن خویش
ناگهان گوشه‌ای شکافته شدپرتوی همچو صبح تافته شد
شخص نورانیی درون آمدکه ز وحشت دلم برون آمد
از فروغ جمال آن خورشیدشد شب تیره همچو روز سفید
بر سر مرده‌ام به صد تمکینرفت و بنشست بر سر بالین
بعد یکدم ز جانب دیگردو کس دیگر آمدند به در
این یکی سخت هولناک و مهیبوآن یکی را ز اعتدال نصیب
آن یکی دست راست کرد طلباین یکی راست رفت جانب چپ
در کف او عمودی از آتشهمه خوش‌ها زدیدنش ناخوش
پیش تابوت مردة مسکینزد عمودی چو آسمان به زمین
از نهیب صدا در آن شب تارمرده از خواب مرگ شد بیدار
من ز دهشت ز خویشتن رفتمماند قالب به جا و من رفتم
گشت از صورت آن نوازندهزنده‌ام مرده مرده‌ام زنده
چو ز بیهوشی آمدم با هوشموی دیدم سفید بر سر دوش
تیره شد روز در دل تنگمشد سفید این شب سیه‌رنگم
چون نظر بر برادر افکندمخبر از خود نماند یک چندم
دیدم از خواب مرگ بر جستهبه تنش جانِ رفته پیوسته
دید خود را به حالت منکرنه پدر پیش چشم و نه مادر
کفنش جامه گشته حسرت قوتچار دیوار، تختة تابوت
بسترش خاک و خشت بالینشبی‌کسی، همنشین دیرینش
ره‌آمد شدن نه پیش و نه پسنفس بسته همزبانش و بس
سر زد از دیده اشک و از دل آهبانگ زد هر طرف که وا ابتاه
از پدر چون ندید روی جوابسوی مادر دواند پیک خطاب
یأس مادر چو حلقه بر در زدقرعة بانگ بر برادر زد
از برادر چو نیز امید بریدبر زبان نام عمّ و خال دوید
چون دل از عم و خال هم شد سردبر زبان گرم نام من آورد
خواستم دم برآورم به جوابنفسم بر گلو فکند طناب
چون نیامد جوابی از کس بازدست بر سر زدن گرفت آغاز
کرد بنیاد گریه و شیونپود صد ناله تارتار کفن
دست گیری نه در حضور و نه غیبگاه دامن درید و گاهی جیب
سر دیوانگی ز دل بر زدچوب تابوت کند و بر سر زد
یافت آن دم که این شب گورستدامن زندگی ز کف دورست
چشمش آن دم ز خواب شد بیدارکه فرو بسته دید چارة کار
وه که بیداری ابد را سودنیست، چون دست و پای چاره غنود
داد می‌کرد و دادرس کس نهراه را پیش و پای را پس نه
نفس از ناله سینه‌گیر افتادچشم بر منکر و نکیر افتاد
رفت یک باره دست و دل از کاردیدنی کم، ندیدنی بسیار
منکر آمد به پیش بهر سؤالکردش اول زبان دهشت لال
باز پرسیدش از خدای، نخستکس ندانسته را ازو می‌جست
محو دهشت زبان خاموششآنچه دانسته هم فراموشش
مرد نورانی از سر بالینکرد بر وی جواب را تلقین
گفت تا مرده را کند آگاهخود به خود لااله‌الا‌الله
بعد از آن از نبی سؤالش کردامتحان زبان لالش کرد
در جوابش زبان به بند افتادباز حلّال مشکلات گشاد
گفت آنگه بگو امام تو کیست؟مایة فخر و احترام تو کیست
آنکه بی او نماز نیست درستعاشقان را نیاز نیست درست
چون نبود از امامت آگاهیشکندتر زبان به همراهیش
چون امامت نبود در دینشزان ملّقن نکرد تلقینش
چون نبود از امام دین خبرشزد همان گرز آتشین به سرش
زد عمودی که آتش از وی جستمو به مویش به شعله در پیوست
کفنش پنبه و عمود آتششعله از تار تار او سرکش
گفتی از بس که شعله گرم دویدکفنش بر تنست نفت سفید
بار دیگر ز هوش رفتم بازنه به سر هوش و نه به لب آواز
چون به هوش آمدم ز بی‌هوشیگوشزد شد نوای خاموشی
دیدم از سینه خوف را راندهآن دو کس رفته این یکی مانده
آن مجرّد سرشت نورانیتن مجسّم ولیک روحانی
دست آویختم به دامن اومور گشتم به گرد خرمن او
آب شرم از دو دیده بگشادمخاک گشتم به پایش افتادم
گفتم ای عین نور و نورالعینبر سری و بزرگواری زین
به حق آن بزرگوار الهکه ترا داد این بزرگی و جاه
که به من بازگو کیی چه کسی؟که کس بی‌کسی و دادرسی
ملکی بس مقرّبی به عملیا که هستی پیمبر مرسل
من ندانم کیی به عزّت و جاهکه به فرمان تست ماهی و ماه؟
چون شکر خنده با لبش شد جفتنفس عنبرین گشاد و چه گفت
منم آن عارف خدای به حقخازن مخزن قضا مطلق
وارث شرع احمد مرسلعالم علم آخر و اوّل
منم آن کس که بی‌محبّت مننه فرایض قبول شد نه سنن
هر که را با منش شناخت نبوداز شناسایی خداش چه سود
هست دانستنم خدادانیمهر من مایة مسلمانی
بغض من موجب نکوهش زشتدر کف مهر من کلید بهشت
بی‌شناسائیم برادر توشد چنین خوار در برابر تو
داشتی گر ز مهر من مایهبرگذشتی به انجمش پایه
سر عزّت به آسمان سودیدر نعیم ابد بیاسودی
نام من چون نداشت ورد زبانآنچه هم داشت نامدش به زبان
مهر من چون نبود در بارشزان کسادی گرفت بازارش
گفتم ای نور پاک یزدانیوی ز تو عالمی به نادانی
نام خود باز گو به من که که‌ایوز چه جنسی، چه عالمی و چه‌ای
که ندانم کسی بدین اوصافنشنیدم چنین کس از اسلاف
گفت نامم علی ابی‌طالبدر همه چیز بر همه غالب
منم آن آفتاب عالمتابکه ندیدست روی پوش سحاب
پرده سوزست پرتو چهرمنیست یک ذرّه خالی از مهرم
چون به گوشم رسید نام علیمهر او گشت در دلم ازلی
گفتم ای من فدای نام خوشتدین و دل عقل و هوش پیشکشت
گرچه هست این سؤال ترک ادبحیرتم کرد پایمال عجب
کز چه وقت سؤال از آن مسکیننام خود داشتی دریغ چنین
از تو دیدش دو عقده روی‌ِ گشاددر سوم از چه رو دریغ افتاد
گفت چون در جواب آن دو سؤالبود معلوم او حقیقت حال
لیک از هول گور و بیم گزندبود افتاده بر زبانش بند
فرض شد بر مروّتم ارشدکه ز من یافت آن دو عقده گشاد
چون به فضل من اعتقاد نداشتنام من جز به سهو یاد نداشت
این گره بر زبانش محکم بودلاجرم لایق جهنّم بود
نام من دادی ار کسیش به یادبر زبانش نیامدی ز عناد
این چنین است حکم بار الهکه کسی بی‌بصر نبیند راه
گفتم آوخ که خاک بر سر منبر پدر لعن باد و مادر من
جمله قوم و قبیله‌ام یک سرپی بوبکر رفته‌اند و عمر
باد در حشرشان زبان کج مجکز ره راست رفته‌اند به کج
همه حق را نهفته‌اند به زورراه نزدیک رفته‌اند به دور
چاره چون بود ره نرفتم راستچه کنم چاره از میان برخاست
کرده‌ام در حیات چون تقصیرکی به گورم شوند عذرپذیر
ره نرفتم چو راه روشن بودعذر تاریکیم ندارد سود
نیست چون چاره دیگرم چه کنم؟چه کنم خاک بر سرم چه کنم
گفت چون گوش کرد زاری مندید فریاد و بی‌قراری من
که هنوزت ز عمر باقی هستبزم را باده هست و ساقی هست
خود به مرگ خود ار شتافته‌ایلیک عمر دوباره یافته‌ای
چون شوی زین مضیق تیره خلاصپی ما گیر و باش بندة خاص
بعد ازین راه راست گیر به پیشهر چه خواهی شنو ز عمة خویش
که درست اعتقاد و نیک زن استیکی از شیعیان خاص من است
در قبیله به دین و دانش فردیک چنین زن به از هزاران مرد
این بگفت و ز دیده گشت نهانماندم از سینه رفته تاب و توان
پدرم در کمین من به قراربود جمعی گذاشته بیدار
که چو آواز زار من شنوندنغمه‌ ریزی تار من شنوند
بر سرم بی‌درنگ بشتابندنیمه جانم ز مرگ دریابند
چو ازین مژده جان من بشکفتدل ز غم فرد شد به شادی جفت
لیک چون ره نیافتم بیروندل ز بیم هلاک شد پر خون
گاه جان می‌شد از الم خستهگه به الطاف شاه دل بسته
دل به نومیدیم عنان چو سپردنالة من خبر به یاران برد
ناگهان روزنی پدید افتاددر سردابه چون دلم بگشاد
بر سرم ریختند خرد و بزرگیوسفم برد جان ز چنگل گرگ
حال خود را نهفتم از کم و بیشگفتم احوال خود به عمة خویش
عمه‌ام راه حل به من بنمودکرد تعلیم آنچه لازم بود
گفتم احوال خویش بی کم و بیشقصة عمًه هم شنو از خویش