ساقینامه
بیا ساقی اسباب می ساز کنسرِ خُم به نام خدا باز کن
خدایی که گردون گردان ازوستزمینِ تن و دانة جان ازوست
حکیمی که گردون گردان نهادبه خمّ بدن بادة جان نهاد
زمین و زمان خرّم و نغز از اوستچراغ خرد، روغن مغز ازوست
صراحی و جام و سبو میکندگِل خم گِل ساغر او میکند
برآرندة تاک از گلشن اوستفروزندة بادة روشن اوست
چراغ می از تاک بر میکندچنین آتش از خاک بر میکند
به مشت گلی جان نماید عطابه خاکی دهد جام گیتی نما
اگر دشت و صحرا، همه باغ اوستوگر لاله و گل، همه داغ اوست
چه شمع و چه پروانه با روی اوچه مسجد چه میخانه در کوی او
به نام چنین قادری بینیازدر بستة چاره را چاره ساز
بیا قف میخانه را باز کنجهان را به می خوردن آواز کن
بیا پیشتر زانکه غوغا شوددر صبح بر روی شب وا شود
سر از خواب چون گل سبکبار کنصراحی بخوابست بیدار کن
بفرمای ساغر بگیرد وضوبه می چشم و روی قدح را بشو
نخسبی که خور رونما میشودنماز صراحی قضا میشود
حریفان همه جا به جا خفتهاندز رنج خمارِ شب آشفتهاند
به مهرت درین کوی پا بستهاندبه لطف تو امّیدها بستهاند
به هر دست جام شرابی رسانمرین تشنگان را به آبی رسان
نخستین به من ده که در می کشممناجات گویان به سر میکشم
خدایا به نقص ضروریّ منبه نزدیکی تو، به دوریّ من
به صبری که دردی رساند به دلبه دردی که ناگفته ماند به دل
بدان غصّه پرور دلِ دردزادکه خون گشت و رنگی به بیرون نداد
به دستی که گردد به ساغر درازبه چشمی که بر روی ساقیست باز
به قدّی که مینا برافراشتستبه دستی که پیمانه برداشتست
به صاف اعتقادی موج شرابکه سجّاده افکنده بر روی آب
به پایی که گِل کرده خاک سبوبه خاکی که پرورده تخم کدو
به آن باغبانی که پرورده خاکبه آبی که از دست او خورده تاک
به مخمور کز باده بویی کشیدبه دوشی که بار سبویی کشید
به رندی که بیباده هوشش برندبه مستی که در ره به دوشش برند
به خودداری زاهد دینپرستبه لاقیدی رند ساغر بدست
به قیدی که بیقیدیش ننگ نیستبه زهدی که با مستیش جنگ نیست
به هشیاری میپرستان مستبه افتادگیهای مستان مست
به امید پیران دل کرده سختبه خواب جوانان بیدار بخت
به قدی که از ضعف پیری دوتاستبه پایی که محتاج دست عصاست
به عجز جوانان شهوتپرستبه صبر حریفان بیپا و دست
به پای حریصی که بیحس شودبه دست کریمی که مفلس شود
به شرمی که عاشق کند پیش دوستبه ذوقی که خون در نگنجد به پوست
به زلفی که عاشق گره وا کندبه رویی که عارف تماشا کند
به صحرانشینان دشت عدمبه خلوتگزینان ملک قدم
به گم کرده راهان شهر وجودبه خود ناشناسان بزم شهود
که از جام وحدت دلم گرم کنوزین آتش این آهنم نرم کن
دلسخت در عشق شومست شومدرین کورهام آب کن همچو موم
عمل کن مسم را ازین کیمیاخلاصی ده از هر غمم چون طلا
چون تیغم به خمیازهای تاب دهپس از چشمة آتشم آب ده
جلایی ده از زنگ چون خنجرمپس آنگه نمودار کن جوهرم
دلم را چو آئینه یکروی کنازین سوی رویم بدان سوی کن
خطا کرده رو با تو آوردهامهمه کرده انکار تا کردهام
که ناکردنیهای بد کردهامخطاهای بیرون ز حد کردهام
جوانی و مستی و عشق و جنونکند عقل را کم هوا را فزون
خرد خود فروتن هوا سرکش استجنون و هوس پنبه و آتش است
به جرم گنه از تو دوری خطاستاگر از تو در تو گریزم رواست
اگر چه به جز دوریم پیشه نیستولیکن تو نزدیکی، اندیشه نیست
تو دانی چه حاجت به تقریر ماستامید کرم عذر تقصیر ماست
اگر چه زمستیست عصیان مانسازد ولی با خرد جان ما
به هشیاری از گفتن و خامشیندیدیم چیزی همان بیهشی
همان به که بیپرده سازیم سازز مستی به مستی گریزیم باز
بده ساقی آن بادة نور رنگکه تابَش برد از رخ نور زنگ
بده ساقی آن نور جامِ قِدمکز آئینة دل برد زنگِ غم
بده آن میِ تلخِ شورش فکنگه از صاف ساغر گه از دردِ دُن
از آن می که خون دل آرد به جوششود هر سرِ مو ازو در خروش
شرابی ز خون گرمتر همچو روحهمان آتش گرم و تر همچو روح
شرابی ز خون گرمتر در مزاجچو جان سازگارست در هر مزاج
پی حفظ صحّت می لالهگونضرورست در هر تنی همچو خون
شرابی کش افلاک خمخانه استدر آن جام خورشید پیمانه است
ز هر خشت خمخانة این شرابعیانست نور آفتاب آفتاب
گر این باده از شیشه گردد عیانبه چرخ اوفتد کاسة آسمان
ورین باده عریان شود از لباسدرد پیرهن بر تن خود قیاس
شرابی بلای خرد را علاجدوایی مرضهای بد را علاج
شرابی که آتش زند در دماغبرافروزد از سر هوای چراغ
به تمکینی از شیشه آید برونکه معنی زاندیشه آید برون
میی بحر وحدت ازو در خروشمیی خون منصور از وی به جوش
اگر شیشهای زو به دست آورمبه مینای گردون شکست آورم
بده جام لبریز، کوریّ غمکه پیمانة پر کند غصّه کم
صباحست ساقی و مینا تهیستخماریم و فکر دگر ابلهیست
ز بیم کسان توبه از می خریستبه زهد ریا ترک می کافریست
زیانست کی میتوان داد کی؟به صد دانه تسبیح یک قطره می
مگو نشئه کیفیت است از غرضنگویی که جوهر نباشد عرض
چو فیض الهی پناهت دهدبه سرچشمة شیشه راهت دهد
بیا ساقی آن لای جام الستکه عقل کل از نشئة اوست مست
از آن می که اشیا بدو زندهاندازو ماه و خورشید تابندهاند
به گردون چکیده نمی زان شرابگل داغ آن می بود آفتاب
به من ده که خون در تن من فسردرگ و ریشهام پنجة غم فشرد
بسی شمع فکرت بر افروختمفتیله صفت مغز را سوختم
بسی دانش آموختم زاوستادبسی نکتهها را گرفتم به یاد
بسی بودهام با کتاب و دعابسی زهدور بودم و، پارسا
بسی در بغل جزوهدان داشتماگر رندییی بُد نهان داشتم
گهی در فروع و گهی در اصولشدم پنجه فرسای هر بلفضول
چه شبها که در حجره خوابم نبودچه جا داشت نانم که آبم نبود
نمییافتم بهر خوردن فراغشکم سیر میشد ز دود چراغ
ز فقه و حدیث و اصول و کلامز تفسیر و آداب حکمت تمام
پی جمله یک عمر بشتافتمز هر یک نصیب گران یافتم
گهی نیز در شعر پرداختمز سحر بیان معجزی ساختم
نماز ریا را چه گویم که بودمدارم همه بر رکوع و سجود
ز بس سودهام سر به پای امامچو مسواک فرسوده گشتم تمام
نگردیدم از هیچ یک کامیابسرماست اکنون و راه شراب
کنون عمرها شد که در کوی میغذایی ندارم به جز بوی می
ازین پس اگر عمر امانم دهدبر آنم که می قوت جانم دهد
به میخانه شاگردی دن کنمچو ساغر به می چشم روشن کنم
به میخانهام خدمت دیگرستچو شیشه سرم در ره ساغرست
خوشا صحن میخانه وان انجمنخوش آن سر که افتاده در پای دن
چه بزمست بزم صبوحی کشاندهد بیشک از بزم وحدت نشان
صف آرا ز هر جانبی فوج فوجبه میدان ساغر سواران موج
می و نشئه با هم به یک پیرهنصراحی و ساغر زبان در دهن
نپوشد ز کس هیچ اندیشه رابنازم دل روشن شیشه را
چو شیشه کسی گشت گردنفرازکه بر خلق عالم نپوشید راز
شنیدم که بسیار کشتی ژرفشود غرقه در قعر بحر شگرف
به میخانة ما همین است فرقکه دریا در اینجا به کشتی است غرق
ازو کام صد بینوا حاصل استبلی کشتی باده دریادل است
بده ساقی آن ساغر پر طربکه دارم گروگان می جان به لب
از آن می که از خود خلاصم کندبه درگاه میخانه خاصم کند
بسی شد زمیخانه دوریم دورزمیخانه دوریم نزدیک گور
بود یا رب از زندگی بر خوریم؟به میخانه بار دگر بگذریم؟
به یاران میخانه یکدل شویمدر آن بحر چون قطره واصل شویم؟
بدان جا نشاید رسید از قیاسکند عقل از سایة خود هراس
شود خون برهان در این ره سبیلدرین راه گمراه گردد دلیل
مگر ساقی این راه را سر کندچراغ ره از نور مِی بر کند
عجب بینواییم از هجر مینوایی مگر بخشد آواز نی
دمی گریهام تنگ فرصت کندکه نی خواند و شیشه رقّت کند
نوای نیم برد از خود بروندلم گشت از گریة شیشه خون
چو گریه به طوفان براتم دهدمگر کشتی می نجاتم دهد
بده ساقی آن مایة ناز رامی همچو آئینة راز را
که مقصود ازین ناله دانم که چیستدل شیشه خون دانم از بهر کیست
کجا شیشه این گریه آموختهچرا نی چنین شد نفس سوخته
مرا قوّت شرح این راز نیستنفس میزنم لیک آواز نیست
به من کس نگفت و نگویم به کسبه می شاید این راز دانست و بس
بیا مایة زندگانی مننم چشمة کامرانی من
بیاد تو شب زندهداری مابیا شمع شب زندهداران بیا
دل ما مکن بیش ازین خون، بسستستم عمرها کردی، اکنون بسست
دل از جور ساقی سراپا شکستبماناد ساغر، دل ما شکست
چه ساقی! زمین و زمان مست اوبود جانِ میخواره در دست او
فتد عکس ابروی ساقی به جامچو ماه نو اندر شفق وقت شام
ز کنج دو چشم سیه مست وینگه میچکد همچو از جام می
لبش برگ گل را خجل میکندمژه رخنه در کار دل میکند
دهان تنگ تر از کمرگاه مورتبسّم در او راه کرده به زور
خرد چون دهانش تبسّم کندعدم را وجودی توّهم کند
خطش گرد لب سایه انداختهچو موران به تنگ شکر تاخته
خطش دایره بسته بر کار حسندهن نقطة خطِّ پرگار حسن
کند جام بیباده را یرزمینگاهش چو مستانه افتد به وی
چو پیمانة ناز گیرد به چنگزند شیشة آسمان را به سنگ
چو جام تغافل پیاپی دهدملک تن به خمیازة می دهد
نیفتاده عکس رخش در شرابکه شعله فرو برده ریشه در آب
به دستی که او جام می میدهددگر ساغر از دست کی میدهد؟
مرا ساقی از جان برآورده استز کفر و ز ایمان برآورده است
نه زدهم تمام و نه مستی به کامحرامم حلال و حلالم حرام
بده ساقی آن آبِ روی مراهمان مایة شستوشوی مرا
کز آلایش توبه پاکم کنداگر زهد ورزم به خاکم کند
مغنّی کجا رفت و مطرب کجاست؟رگ تار بیخون نغمه چراست؟
مسیح است ساقی، چه دل مرگیست!شراب است آتش چه افسردگیست!
مغنّی نوایی بگو سر کندز سرچشمة نغمه لب تر کند
به مطرب بگو تا کند سازِ کارگشاید به مضراب، شریان تار
مغنّی دماغی به می تازه کنبه یک نغمه تاراج خمیازه کن
نخستین بیا راه عشّاق زنبه قلب و دل و جان مشتاق زن
به مرغولة نغمههای بلنددل و جان مستان درآور به بند
به هر شعبه آوازهای تازه کنبه صوتی دو عالم پرآوازه کن
مشو یک گل نغمه را در کمینچو بلبل به شاخی ز شاخی نشین
بزرگست گردون و ما کوچکیمزمین است گهواره ما کودکیم
نشاید زدونان بزرگی کشیدنه از ناکسان طعن خردی شنید
دگر چند ازین ناکسان دم خوریمبه زیر فلک تا به کی بم خوریم
درین خانه خواری و زاریم کشتفراق می و میگساریم کشت
مغنّی بگو نغمههای فراقکه آتش به جان زد هوای عراق
عراق عرب آرزوی منستز دجله نمی در سبوی منست
خوش آن دم که از دستبرد مماتسبو بشکنم در کنار فرات
همان ساقی کوثرم ساقی استمی مهر او در دلم باقی است
بیا ساقی از می به وصلم رسانبه فرعم ببین و به اصلم رسان
ز رنج خمار آن چنانم ضعیفکه در پای پیل است مور نحیف
اگر قوّت می شود یاورمسلیمان نیارد نشستن برم
کنون عمرها شد که از هجر میضعیف و حزینم چو آواز نی
بده می که قوّت فزاید مراشرابی که از خود رباید مرا
چون من با خودم عالمم دشمن استچو از خود روم آتشم گلشن است
همان به که بگریزم از خویشتنکه من با خود آنم که دشمن به من
چون من با خودم از خودم بینصیباز آن رو ز مستی ندارم شکیب
نباشد اگر پردة هوش پیشتوان دید یک ساعتی روی خویش
ترا میل اگر هست رخسار خویشبه مستی توان دید دیدار خویش
بده می که خود را ز سر وا کنمدمی خویشتن را تماشا کنم
درین تنگ دهلیز بیم و امیداسیر خودم کرد نقش پلید
مگر می ز خود واستاند مراازین تنگنا وارهاند مرا
سحر ذوق فکرم ز سر تاج بردخیال بلندم به معراج برد
به اندیشه رفتم برون زآسماننهادم قدم بر سر لامکان
یکی عالمی دیدم از نور پاکنه از باد و آتش نه از آب و خاک
درو مردمانی ز جان پاکتردر ادراک از عقل درّاکتر
نه از ظلمت تن خبر بودشاننه از تیرگیها اثر بودشان
نه وهم اجلشان نه بیم هلاکنه رشگ و حسد بود و نه ترس و باک
ز هر گونه لذّت که بینی به خوابدر آنجا عیان بود چون آفتاب
همه عیش و عشرت در و بامشانهمه عید و نوروز ایّامشان
در آن یک سراسر، نظر تاختمبه جز دلخوشی هیچ نشناختم
فکندم چو سوی خود آنگه نظرهمه خاک دیدم که خاکم به سر
کنون در غم هجر آن عالممدرین تنگنا میکُشد این غمم
ندانم چه بود و کجا بود و کیمگر رهنمایی کند نور می
در آن عالم ار ره توان ساخت بازبه گلگونِ می میتوان تاخت باز
بده ساقی از آتش می نمیکزین عالمم وارهاند دمی
سوی آن وطن راه یابم مگرکه در غربتم سوخت خون جگر
به غربت مرا رویِ دیّار نیستکسی در وطن این چنین خوار نیست
بده می کزین چاهِ عفریت بندبرآیم به این بام چرخ بلند
بده می کزین تنگ دهلیز تارکنم بر سر این نه ایوان قرار
از آن می که تن را کند همچو جانسبک سازد این سر ز بارِ گران
بجا مانم این بار سنگین ز خاکبیفشانم این گرد را در مغاک
ز تحتالثری تا ثریا روممگر پلّه پلّه به بالا روم
بده ساقی آن جان اندیشه راپری زادة خلوت شیشه را
بده می که کار از تعلّل گذشتکه سیلاب اندیشه از پل گذشت
به کس غیر جنگ و عتابم نماندسر صلح با آفتابم نماند
خرد خون فرزانگی میکشدجنون سر به دیوانگی میکشد
خرد را به دل عزم تسخیر ماستجنون حلقه در گوش زنجیر ماست
خرد گرچه هم صبحتی میکندجنون هم ولینعمتی میکند
اگر چه خرد را ره روشن استولی سخت وسواسی و پرفن است
خرد را زبون کردن اولیترستکه مقصود را پردهای بر درست
جنون را ز عشق است و مستی مددبده می که لشکر نگیرد خرد
ز افسانة عقل گشتم ملولبده می که تا وارهم زین فضول
خرد آفت دانة ما شدستخرد جغد ویرانة ما شدست
بیا ساقی آن جام چون آفتاببه من ده که افزایدم آب و تاب
میی ده که روشن شود دل ازوبر افروزد این تیره محفل ازو
میی کز صفا زنگ از دل بَرَستبر نور او شعله خاکسترست
اگر قطرهای زین شراب کهنشرابی ازین آتش طور دن
به سنگی فتد لعل نابی شودبه خاکی چکد آفتابی شود
تو و زاهد آن قصر و حور و بهشتمن و ساقی آن یار نیکو سرشت
هماغوشی حورت اندیشه استمرا دست در گردن شیشه است
برو زاهد از پیش ما دور شوخرابند مستان تو مستور شو
تو بس خشکی و آتش ما بلندچو خس زآتش ما ببینی گزند
منه دست بر شیشة آبرنگکزین آب آتش جهد همچو سنگ
ترا باد شیرینی روزگارتو با تلخی باده کاری مدار
به جز تلخی از می ندانی تو هیچچو دستار خود در سر این مپیچ
بده ساقی آن آب آتشفروزهمان غم براندازِ اندوه سوز
بده می که درد جداییم کشتپریشانی و بینواییم کشت
نسیم گل و بلبلانند مستسزد گر بشوییم از توبه دست
درین نوبهاران که عالم خوشستمرا سینه جولانگه آتشست
چنانم سراپای دل غم گرفتکه از درد من بخت ماتم گرفت
شبم را بود ننگ صبح امیدچو بر مردم دیده خال سفید
مرا صبح امّید، شامست و بسشب تیره را روز نامست و بس
مگر نور می یاور من شودشب تیره از باده روشن شود
مزن صبح گو بر رخ من نفسطلوع می از شیشهام صبح بس
مرا گلخن از عکس می گلشنستشب از پرتو ساغرم روشنست
مباد از میم ساغر زر تهیکه قالب تهی به که ساغر تهی
همان باقی عمر گو یک نفسمی باقیم باقی عمر بس
بده ساقی آن جام چون لاله راکزو خوش کنم داغ صد ساله را
بیا ای ز حسن تو سامان گلبه روی تو روشن چراغان گل
تو تا در چمن میکشیدی سریعیان بود گل را دماغ تری
یک امشب که پا واگرفتی ز باغتماشاست گل را صفای دماغ
بهارست ساقی و فیض هواستاگر گل کند مستی ما رواست
چمن خوش گلستان خوش و گل خوشستصبا عنبر آگین هوا دلکشست
هوا معتدل همچمو طبع کریمروان آب چون ذهن صاف حکیم
به گل طبع را بس که الفت بودچمن دیده را خانه غربت بود
گل باغ گویی ز بس آب و تابخورد چون گل ساغر از باده آب
هوای گلستان خوشم در گرفتکه گل دیدم و آتشم در گرفت
چرا آتش اندر نیفتد به کسگل آتش رخ و بلبل آتش نفس
نسیم گل از عالمم فرد کرددل از نالة بلبلم درد کرد
درین دم که بلبل ز گل سر خوشستگلستان چو رخسار ساقی خوشست
همان به که دامن نمازی کنمبه ساقیّ خود عشق بازی کنم
چه بلبل چه گل این چه اندیشه استگلم ساغر و بلبلم شیشه است
پر از گل چو دامان هر کس بودگل می به دامان مرا بس بود
چو من سینه از باده روشن کنمبه جای گل آتش به دامن کنم
مرید میم لاابالی و مستسر زلف ساقی و ساغر به دست
زند، باطن ساغرم بر کمرسر از خط پیمانه پیچم اگر
که من چاکر پیر میخانهامزخونابه خواران پیمانهام
بسی رنج میخانهها دیدهامبسی گرد پیمانه گردیدهام
کنونم که با شیشه همخانگیستگلِ مستی و جوش دیوانگی است
بده ساقی آن بادة زورمندکه غم را تواند رگ و ریشه کند
همان باده کو شیشه روشنکن استچو مهر تو اندیشه روشنکن است
بخندان گل ساغر از بادِ دستبنالان ز شیشه هزارانِ مست
بخور باده تا مست مستان شویبرافروز رخ تا گلستان شوی
به مژگان بگو سربلندی کندبهل زلف را تا کندی کند
بیارای بازار مژگان به نازز چشم سیه کن درِ فتنه باز
در آتش نشیند گل از روی توپریشان شود سنبل از موی تو
لبت خون به پیمانة لاله کردازین تب لب غنچه تبخاله کرد
پی بوسة آن لبان بیحجابدهان غنچه کردست جام شراب
مبین شیشه کو خالی افتاده استکه از هجر روی تو جان داده است
چنان شورشی از تو در بزم هستکه با هوش و بیهوش مست است مست
چو عشّاقِ کویِ ترا بشمرممن از هر که پرسی جگر خونترم
مرا از تو کافی بود نام توهمه وصل جویند و من کام تو
منم عاشق اما نه چون هر کسیز کس تا به کس فرق باشد بسی
شبانگه که دل غرق خوناب بودبه پهلوی من بخت در خواب بود
سرم بالش غصّه را رنج دهبرم بستر درد را داغ نه
بر من نه از آشنا هیچ کسنه آمد شد کس به غیر از نفس
نه محرم که درد دلی سر کنمنه آهی کز آن آتشی برکنم
چنان سیل اشکی به من یافت دستکه توفان ز بیمش به کشتی نشست
خیال تو آمد فرایادِ منبه چرخ برین رفت فریاد من
خیال تو کردم گلستان شدمبه یاد لبت مستِ مستان شدم
بدینسان جدا از تو در تاب و تبشبم روز گردد شود روز شب
به شب با تو دستم به دامان بودچو بیدار گردم گریبان بود
کی آسایشی رو نماید به چشمکه مرگ آید و خواب ناید به چشم
سحر چون به یاد تو افتد دلمقیامت گه غم شود منزلم
سر از خواب ناآمده برکُنمنبینم ترا خاک بر سر کنم
بیا ساقی از روی احسان دمیفشان بر من از آتش می نمی
بهم برزن اوراق داناییمدر آتش فکن رخت رعنائیم
بشو زآب می دفتر دانشمکه خاک عدم بر سر دانشم
زبانم زگفتار خاموش بادهمه خواندههایم فراموش باد
نجاتم سر زلف جادوی تستشفایم اشارات ابروی تست
تو ای مدّعی گرچه فرزانهایولی از وفا سخت بیگانهای
ترا به ز معشوق وا سوختنهمان جیب ندریده را دوختن
گریزی به هنگام زن زود نیستدر آتش شدن کار هر دود نیست
ترا دود آتش مشوّش کندکجا وصل آتش ترا خوش کند
تو بینی که آتش بسوزد همینبینی که چون برفروزد همی
اگر آتش آتشت خوش فتدوگر خود خسی شعله سرکش فتد
اگر زآتشت میل شد سودهابیا بگذر از بود و نابودها
بیا جامة عاریت را بدردر آتش روی پنبه با خود مبر
بده ساقی آئینة جام راپدید آورِ پخته و خام را
که بینم درو عکس رخسار خویشبرافشانم از خویش آثار خویش
بریزد زمن گرد اوصافِ مننماید به من چهرة صاف من
برافکن دمی پردة من ز پیشکه من مردم از شوق دیدار خویش
دگر باره عشقم جوان کرده استزمین مرا آسمان کرده است
برون بردم از خانه رخت مجازحقیقت به من در گشادست باز
به ذوق غم دیگر افتادهامبه عشق حقیقی در افتادهام
ندانم ز مهر که دم میزنمکه دنیا و عقبا بهم میزنم
چه می ریخت در جام دل ساقیمکه نه انفسیم نه آفاقیم
ز می نشئة دیگرم در سرستمگر ساقیم ساقی کوثرست
علی ولی شاه دنیا و دینکلید در باغ عینالیقین
دگر بر سرم ذوق مستی فتادهوای می و میپرستی فتاد
ز شادی ندانم کجا میرومکه چون بوی گل بر هوا میروم
سعادت ز بختم شرف میبردکه شوقم به خاک نجف میبرد
نهاده مگر پا به ره اخترمکه راه نجف میسپارد سرم
نجف شد کلیم مرا کوه طورمزن گو به من کعبه چشمک ز دور
زرشگم نمیرد چرا آسمانکه هستم نجف را سگ آستان
براهی مرا پای شوق آشناستکه نعلین مهر و مهم زیر پاست
نه این ره به روی ریا میرومکه این ره برای خدا میروم