شمارهٔ ۹۹
ما به این بیاعتباری چرخ سرگردان ماستبا هزاران دیده هر شب آسمان حیران ماست
با وجود آنکه مُهر از نامة ما برنداشتهیچ مکتوبی ندارد آنچه در عنوان ماست
بر سر خوان هوس عمریست مهمان خودیمخوان رنگارنگ حسرت نعمت الوان ماست
از پی تحصیل خون دل هزاران غم خوریممیزبان حسرتیم و آرزو مهمان ماست
گرچه ما در تنگنای دیدهها موریم لیکآنچه در وی وسعت دنیا نگنجدشان ماست
دشتپیمایی نمیدانیم چون مجنون ولیآنچه صحرا را نیارد در نظر دامان ماست
دامن وصل نکویان دادهایم از دست لیکآنچه دستاویز هجران جیب بیدامان ماست
گرچه وصلش فکر بیسامانی ما را نکردلیک دایم هجر در فکر سروسامان ماست
دوش دل را سوخت شیرینی مگر وصل تو بودمیکشد امروز این تلخی مگر هجران ماست
گر به گردون میرسد فیّاض را سر، دور نیستقدردانیهای عهد خان عالیشان ماست