شمارهٔ ۸۹
بیلبت ساغر می آب ندارد امشبشمع در مجلس ما تاب ندارد امشب
دل ندانم که دگر در چه خیالست که بازاشک در دیدة ما خواب ندارد امشب
موج طوفان بلد و وعدة ساحل نزدیککشتیم لنگر گرداب ندارد امشب
شمع روی که برافروخته یارب! که فلکرنگ بر چهرة مهتاب ندارد امشب
از سرشکم نه همین پنجة مژگان جگریستاین حنا، کیست که در آب ندارد امشب
تیرت از پهلوی ما پای کشیدست که دلتکیه بر بستر سنجاب ندارد امشب
خبری هست که اشکم نه چو هر شب فیّاضپنجه در پنجة سیماب ندارد امشب