شمارهٔ ۷۹
دل به زلفش میکشد آشفته سامانی مرامی:ند تکلیف هندستان پریشانی مرا
رتبة لیلی چو دادش حسن دانستم که عشقهمچو مجنون میکند آخر بیابانی مرا
شستهام تا دفتر تعلیم را آسودهامهست دانش آفتاب و سایه نادانی مرا
کثرت و خلوت ندانم بس که مدهوش تواماز وجود غیر فارغ کرده عریانی مرا
در لباس ابر بهتر میتوان دید آفتابدر نظر پوشیده تر کر دست عریانی مرا
دشمنی با اهل اسلامم نه کافر دوستی استننگ میآید عزیزان زین مسلمانی مرا!
نه ز طاعت بر توانم خورد نه از معصیتهر چه کشتم بار میآرد پشیمانی مرا
ما اسیران غم از یک جیب سر بر کردهایمکرد طوق فاخته آخر گریبانی مرا
آرزوی وصل پیش و بیم هجران در قفااز دو جانب میکند عشقت نگهبانی مرا
دهر اگر باشد زلیخا من چو یوسف نیستمپس چرا بیجرم عصمت کرده زندانی مرا
خودنماییها حجاب چهرة مقصود بودصد در دانش گشاد اظهار نادانی مرا
خدمت مخدوم اصفاهانی ای فیّاض کاشدر هوای خود کند چندی صفاهانی مرا