شمارهٔ ۷۱۲
کجا شد گریهٔ مستانهٔ من در سر کوییبه یاد هایهایی اوفتادم، دوستان هویی
به بیپروابُت دیر آشنای من که خواهد گفتکه دشمنامی از آن لب آرزو دارد دعاگویی
نیم در بند لطفی ناز هم خورسندییی داردنگاهی گر نباشد بیمروّت چین ابرویی
چو بوی گل توان از موج بادی داد بر بادمنمیخواهد شکست خاطر من زور بازویی
نگه دارد خدا از شوخ چشمیها نگاهم رااگر از گوشة ابروی نازی دیدهام رویی
به دیدار گل از وی سرخوشی ای دل کجایی تو؟زرنگی دیدهام رنگی به بویی بردهام بویی
به دادم میرسد فیّاض آن کو داد ازو دارمکه دار چون «رهی» فریاد فرمایی و دلجویی؟