شمارهٔ ۶۵۱
اوج گیرد رتبة افتادگی از حال منتیرهبختی سر به گردون ساید از اقبال من
بس که در افتادگیها گرد بر رویم نشستخاک بر سر میکند آیینه از تمثال من
من به راه وصل پویان روز و شب چون آفتابشام هجران هر قدم چون سایه از دنبال من
تا نسیمی میوزد بر من ز پا افتادهامهست هر برگ خزانی نامة احوال من
میفزاید غفلتم چندانکه عمرم میرودبه زبه چون بگذرد فیّاض ماه و سال من