گنج

شمارهٔ ۶۴

۱۳ بیت
این قدر آب هوس بستن به جوی دل چرامی‌کنی ای دانه استعداد را باطل چرا
دل ازین منزل به جای زاد بردار و بروکار آسانست بر خود می‌کنی مشکل چرا
چون دلم خون کرد منع گریه از یاری نبودسر بریدن جای خود بستن رگ بسمل چرا
میل ابروی تو با شمشیر بازی می‌کندتهمت خون کس نهد بر دامن قاتل چرا
جنگ با او کن که ننگ از وی نیابی در گریزبا من دیوانه می‌کاوی تو ای عاقل چرا
ترک من کردی چه گویم یارِ دشمن هم شدی؟قدر خود را هم نمی‌دانی تو ای جاهل چرا
صدق اگر داری ز کذب مردمان آسوده باشگر نمی‌رنجی ز حق، رنجیدن از باطل چرا
پاکی دامن کجا و تهمت آلودگیآفتاب اندودن ای دشمن به مشت گل چرا
دامن دریا نگردد تهمت‌آلود غبارمی‌دهی بر باد گرد دامن ساحل چرا
قطره گر در خود نگنجد جای استبعاد نیستاین قدر کم‌ظرفی از یاران دریادل چرا
عاقلان را هوش اگر در سر نباشد دور نیستاین‌قدر بیهوشی از رندان لایعقل چرا
اندر آن وادی که مجنونست این‌آوازه نیستمی‌فزایی ای جرس بار دل محمل چرا
کعبه می‌خواهی درین وادی بیابان مرگ شوتا توان فیّاض در ره مرد در منزل چرا