شمارهٔ ۶۳
از گریه خلاصی نبود چشم ترم راکردند بحل بر مژه خون جگرم را
شمشیر تو از جیب برآورد سرم رادام تو به پرواز درآورد پرم را
پرواز هوایش نه باندازة بالستبیچارگی از بهر همین کند پرم را
ادراک کمالات تو بر طاق بلندستکوته نفکندند کمند نظرم را
گر زانکه لباس ورعم چاکِ گنه داشتبر پرتو خورشید گشودند درم را
با داغ تو بر گبر و مسلمان شرفم هستاین سکه در ایام روا کرد زرم را