شمارهٔ ۶۳۷
گرت هواست به هر نیک و بد به سر بردندلی چو آینه باید به دست آوردن
به هرزه جان چه کَند کوهکن نمیداندکه روزی دگران را نمی توان خوردن
به جانفشانی اگر ابروت اشاره کندتوان به دست اجل مفت جان به در بردن
ستم به حال دل دشمنان ستم باشددلی که دوست نداری چه باید آزردن!
به آب زندگی خضر کس نپردازدبه حسرت لب لعل تو تا توان مردن
چه غم به معجزة نوح کار اگر افتدکه دامن مژهای میتوانم افشردن
به گلبنم که نظر کردة خزان بلاستگل همیشه بهارست ذوق پژمردن
چنان طراوت گل ریخت موج بر سر همکه در هوای چمن غوطه میتوان خوردن
چه میخوری غم دلگیری از فلک فیّاضچو آبِ آینه شو دل نهادِ افسردن