شمارهٔ ۶۰۳
عمریست تا جدا ز تو مهوش نشستهایمپروانهایم و دور ز آتش نشستهایم
با آنکه عیش از دل ما نسخه میبرددایم چو زلف یار مشوّش نشستهایم
در انتظار سرمة گردی از آن سوارعمریست چشم بر ره ابرش نشستهایم
فارغ نشد رقیب ز خمیازه چون کمانتا ما به پهلوی تو چو ترکش نشستهایم
ای زاهد از شکفتگی ما عجب مدارعمری چون نشئه با می بیغش نشستهایم
چون داغ لاله بیغم عشق پریرخانافسردهایم اگرچه در آتش نشستهایم
فیّاض غم مدار که هر چند پیش دوستدر خون نشستهایم ولی خوش نشستهایم