گنج

شمارهٔ ۶۰

۹ بیت
عشق چو پرده بر درد حسن کرشمه‌زای راپر کند از شکوه شه آینة گدای را
خیز و بیا و جلوه ده قامت جلوه‌زای راحسرت استخوان من طعمه دهد همای را
نیست ز مهر من عجب گر به دل تو جا کندگرم کند شراره‌ای در دل سنگ، جای را
عشق تو شعله می‌خورد پردة ناله می‌دردبر دم تیغ می‌بَرَد شوق برهنه‌پای را
هیچ کسی کند به من آنکه بود همه کسمدشمن خانه می‌کند عشق تو آشنای را
پیش رخ تو برگ گل لاف زند ز نازکیرنگ حیا دهد خدا چهرة بی‌خدای را!
عشق چه خواهد از هنر، پنجة سعی بی‌اثرعقده شود کلید در عقل گره‌گشای را
روی نکو نمی‌شود مبتذل از نگاه کسدیدن جنس قیمتی کم نکند بهای را
سیر ندیده می‌رود روی تو فیّاض کنونبهر نگاه واپسین رخ بنما خدای را