شمارهٔ ۵۸۷
گاهی کمان ناله به خمیازه زه کنمگاهی کمند آه گره بر گره کنم
سیرت ندیده، بخت مرا از تو دور کرداین داغ را به مرهم وصل که به کنم؟
شب تا سحر به یاد سر زلف دلکشتدر گوشهای نشینم و مشق گره کنم
تا عاشقم زمانه مرا دم نمیدهدخود را مگر به بلهوسان مشتبه کنم
فیّاض کی بود که براندازِ شهر خویشترک اقامت دو سه درگشته دِه کنم