شمارهٔ ۵۵۹
بیرحمی بالای زبر دست تو نازمکافر دلی چشم سیه مست تو نازم
خون ریخته تا دامن صحرای قیامتاین زخم که بر من زدهای، دست تو نازم!
دوران چو تو یک ترک کماندار نداریصیدی چو من انداختهای، شست تو نازم!
با آنکه ز هم نگسلد آمد شد لطفیآن چین به جبین ریزی پیوست تو نازم
فیّاض باین عجز شدی صید وی آخرانداز بلندِ نظرِ پست تو نازم