شمارهٔ ۵۲۹
چنان در کوی او افتادگی را کار میبستمکه عهد دوستی با سایة دیوار میبستم
بسان غنچه با یاد لبش در کاروان اشکز لخت دل متاع برگ گل دربار میبستم
خوشا عهدی که آن بد خو به قصد امتحان منگره از زلف وا میکرد و من در کار میبستم
کنون از نیش موری رنجهام کو آنکه هر ساعتبه افسون سر زلفش زبان مار میبستم؟
به کفر زلف او ایمان نمیآوردم از اوّلاگر پند پریشان خاطران را کار میبستم
مکن عیبم که دل در سبحه بستم کار تقدیرستاگر در دست من میبود من زنّار میبستم
خوشا فیّاض آن عهدی که از بیم صبا هر دمدر آن کو خویش را چون کاه بر دیوار میبستم