شمارهٔ ۵۲۸
چند بر سنگم زنی من شیشهٔ جان نیستمچند پامالم کنی خون شهیدان نیستم
ای مسلمانان مسلمانی اگر اینست و بسمن یهودم، کافرم، گبرم مسلمان نیستم
دست بیطالع کجا و گوشهٔ دامان دوستخاک هم گردیدم و در خورد دامان نیستم
شکر این طالع نمیدانم چه سان گویم که منپای تا سر دردم و ممنون درمان نیستم
میرسانم ناله را گاهی به گوش بلبلانآنقدر فیّاض هم دور از گلستان نیستم