شمارهٔ ۴۹۳
شد عمر صرف کار و نکردیم هیچ حظّخوش رفت روزگار و نکردیم هیچ حظّ
باد مراد آفت ما شد درین محیطرفتیم بر کنار و نکردیک هیچ حظّ
جستیم بهر سوختن از عشق یک شراردوزخ شد این شرار و نکردیم هیچ حظّ
حظّی است اضطراب نوید قدوم یارغافل رسید یار و نکردیم هیچ حظّ
گفتیم در بهار توان دادِ عیش دادکردیم صد بهار و نکردیم هیچ حظّ
بیرونقی بود مزة کار و بار عشقرونق گرفت کار و نکردیم هیچ حظّ
گفتیم نخل عمر مگر بار نو دهددردا که ریخت بار و نکردیم هیچ حظً
عشقست و ناامیدی و صد عیش جاودانگشتیم امیدوار و نکردیم هیچ حظّ
امشب که بود حرف تو فیّاض در میانطی شد سخن هزار و نکردیم هیچ حظّ