شمارهٔ ۴۸۶
به این شوخی که دارد پی بهار جلوه رنگینشمتانت کو که بیتابانه گردد گرد تمکینش
به داغ بیکسی هرگز نمیسوزد کسی را دلبه بیماری که یاد دوست باشد شمع بالینش
به جرم لاغری فتراکش از من سر نمیپیچدهنوز از مشت خونی میتوانم کرد رنگینش
چه دارد مهربانیها بجز نامهربانیهادعاگوی ویم آخر که میترسم زنفرینش
چه شوخیهای فهم است اینکه چون بر وی غزل خوانمبه مدح گوشة ابرو کند نشنیده تحسینش
چه پروای شکار چون منی آن چین ابرو راپری در دام دارد موجهای زلف پرچینش
چه میخواهد ز جان من سر زلف سمن سایشچه میگوید به خون من کف دست نگارینش
غبارم در کمین اضطرابی خفته میخواهمکه شوخیها کند تکلیف دولتخانة زینش
«رهی» را بنده شد فیّاض از بس فیض خدمتهادر اندک مدّتی گردید خدمتگار دیرینش