شمارهٔ ۴۷۱
خرد گو بیم کمتر ده که آزادم ز تأییدشبه فتوای جنون دیگر نخواهم کرد تقلیدش
جنون در لجّهای آواره دارد کشتی شوقمکه بیم صد خطر میجوشد از هر موج امیدش
من و سیر گلستانی که هنگام خزان در ویتوانم میوة خورشید چید از سایة بیدش
به خون عیش شستم دست خواهش اندر آن کشورکه ماتم میبرد گلگونه از رخسارهٔ عیدش
صفای باطن صافیدلان باده از ما پرسکه با خشت سر خم فارغم از جام جمشیدش
فلک گر در غبار خاطر ما دامن آلایدبه آب صبح نتوان شست گرد از روی خورشیدش
ز آباد دو عالم کرده خوش ویرانهٔ غم رابنازم همّت فیّاض و این اندازهٔ دیدش