شمارهٔ ۴۷۰
نگردید آشنای می لب از خویشتن مستشدل پیمانه خون شد ز انتظار بوسة دستش
به ناخن تازه دارم زخم تیرش را که میخواهمدر ایّام جدایی یادگاری باشد از شستش
پریشان کردن دل چون صبا آوارهام داردکمند طرّهای کو، تا کند یک باره پا بستش
نه تنها می پرستانند از زاهد دل آزردهدل تسبیح هم سوراخ سوراخست از دستش
مرنج از طعنة دشمن گر افتادی ز پا فیّاضکه باشد سربلند آن سر که عشق او کند پستش