گنج

شمارهٔ ۴۶۷

۹ بیت
رحمش نمی‌آید به من چندانکه می‌سوزم نفسمن تنگ‌تر سازم نفس او تنگ‌تر سازد قفس
من خود فتادم از نفس، یکم دم نگفتی ناله بسمردم من ای فریادرس، فریادرس، فریادرس
در هجر آن روی چو مه و زیاد آن زلف سیهدر دیده می‌غلتد نگه در سینه می‌پیچد نفس
کس خود نمی‌داند کیم حیران چنین بهر چیممن آنکه بودم خودنیم، چون من مبادا هیچ‌کس
من رهروی‌ام ناتوان وامانده‌ای از کاروانافتاده دور از همرهان، گم کرده آواز جرس
آن چین زلف مشک بیز آن کاکل مرغوله ریزبسته است بر من در گریز این راه پیش آن راهِ پس
در وادی عشق و جنون در من نمی‌گیرد فسوناز خانه کی آید برون، ترسد اگر دزد از عسس!
هر چند در فقر و فنا هستم غریب و بی‌نوابا کس ندارم التجاوز کس ندارم ملتمس
از بس که نالیدی چونی و ز بس که جوشیدی چو میکشتی تو ما را، تا به کی! فیّاض بس فیّاض بس