گنج

شمارهٔ ۴۵۶

۹ بیت
سایه‌ای ساقی به جرم توبه از ما وامگیرتکیه بر لطف تو دارم جرم ما بر ما مگیر
انتقام توبه محتاج شفاعت کردن استتا به پای خم نمی‌افتیم دست ما مگیر
از جنون بی‌بهره‌ای بر گرد هامون پر مگردپی به اصلی تا نباشد خانه در صحرا مگیر
قدر ناموس خود و عرض شریعت می‌بردمحتسب گو دست ما در گردن مینا مگیر
تر دماغی نیست با بوی گل داغ جنوناین گلاب هوش‌پرور از گل سودا مگیر
موج طوفان بلا راهی به ساحل می‌بردگو خطر، بر کشتی ما ره درین دریا مگیر
خویش را نادان گرفتن مایة آسودگی‌ستگر زنادانان نباشی خویش را دانا مگیر
دوستان با هم نشینند و غیار از جا شوندگر تو این فرصت نداری در دل ما جا مگیر
لذّت دنیا همین فیّاض امیدش خوش استاز فلک کام دل خود می طلب، اما مگیر