گنج

شمارهٔ ۴۵۴

۱۱ بیت
بیا به مجلس و کام دل از شراب برآورپیاله گیر و سر از جیب آفتاب برآور
درین محیط فنا محو همچو قطره چرایی؟به فکر خود سر ازین بحر چون حباب برآور
ز صیدگاه تغافل رمیده کبک دل مننگاه یار کجایی؟ پر عقاب برآور
در انتظار تو هر صبح چشم بر ره شاممبیا و دیده‌ام از گرد آفتاب برآور
خرابی دل عاشق به یاد دوست ندانیکتان خویش زمانی به ماهتاب برآور
متاع وقت به تاراج فوت می‌رود ای دلچه غفلت است! بهوش آ،‌ سری ز خواب برآور
مباد دل ز تنک رویی تو خام بماندبتاب چهره و دودی ازین کباب برآور
ترا حیا نگذارد چو آفتاب بر آییپیاله‌ای کش و خود را ازین حجاب برآور
خراب گریة شادی توان شدن ز وصالتبیا و خانة چشم مرا به آب برآور
وجودم از تو پُرست ای گل ار قبول نداریتو برفروز و ز پیشانیم گلاب برآور
حریف دفتر لافند همسران تو فیّاضبیا تو هم ورقی چند از کتاب برآور