شمارهٔ ۴۴۴
بر سر شیشه نبود پنبه، که بیروی یارچشم صراحی سفید گشت ز بس انتظار
قرب وی و بعد من چیست چو با هم شدیمما و سر زلف او هر دو سیه روزگار
کوی تو بگذارد و جای کند در بهشتهر که نفهمید ننگ، هر که ندانست عار
بهر شکار دلِ کیست که با صد فریبدام سیه کرده باز طرّة پرتاب یار؟
فصل خط یار شد نالة فیّاض کو!مستی بلبل خوش است خاصه به وقت بهار