شمارهٔ ۴۰۸
به باغ بس که ز شرم رخت گل آب شودغلاف غنچة گل شیشة گلاب شود
به سینه آتش مهر تو شعله زد چندانکه یاد غیر تو گر بگذرد کباب شود
نصیب کس نشود روز روشنی به جهاناگر ستارة بخت من آفتاب شود
دلم ز جور بتان لذّتی دگر داردجفا به دفتر شوقم وفا حساب شود
چو بر زبان گذرد نام تیغ او فیّاضز خون مرا دهن زخم دل پرآب شود