شمارهٔ ۴۰۰
آنکه کارش به اسیران همه بیدادی بوددل اغیار ازو جلوهگه شادی بود
خط برآوردی و عشاق پراکنده شدنداین خط سبز تو گویی خط آزادی بود
منصب دلبریش پیش نرفت از خسروزور شیرین همه بر بازوی فرهادی بود
سفر راه محبّت چه فراغت بودستهر قدر رنج که دل خواست درین وادی بود
ما ندیدیم دل شاد درین عالم تنگخبری هست که وقتی به جهان شادی بود
یک متاع است همه رفته و نارفتة عمرچون رسیدیم به منزلگه فردا دی بود
عاقبت صید سبکروحی ما شد فیّاضآنکه با ما همه جا در پی صیّادی بود