شمارهٔ ۳۶۹
شاه اجل به حکم تو فرمان روان کندسر خیل فتنه هر چه تو گویی چنان کند
تاب نگه ندارم و داغم کزین اداآن بدگمان مباد تغافل گمان کند
چون زه کند کمان تغافل نگاه نازهر جا که هست سینة ما را نشان کند
فردا که ناتوانی ما را کنند وزنمیزان خدنگ قامت خود را کمان کند
چون عرض پیچ و تاب دهد جلوة قدشفیّاض را تصور موی میان کند