شمارهٔ ۳۶۸
عقل گو کمتر نظر بر حسن تدبیرم کندمن از آن ویرانترم کاندیشه تعمیرم کند
من که از موج نفس بال و پری دارم به دامشرم بادم گر فریب دیو تسخیرم کند
من که عمری تشنة لب تشنه مردان بودهامخضر میخواهد به آب زندگی سیرم کند
من که چون خواب اجل هرگز نمیآیم بخویششور رستاخیز میباید که تعبیرم کند
معنی پیچیدة در مصرع خاموشیمبیزبانی همچو من باید که تقریرم کند
یک سر تیر از سر مژگان او دوری کنمآن قدر انداز شاید بوتة تیرم کند
سر به صحرا داد سودای سر زلفش مرامیکنم دیوانگی چندان که زنجیرم کند
خندة شیرین آن لب طعم دشنامم ندادمن به این طالع، شکر هم آب در شیرم کند
باز میباید که چون پروانه گردد گرد یارمن که از آتش چنین دورم چه تأثیرم کند؟
عشق نه در وصل کامم میدهد نه در فراقمن که درد بیدوا دارم چه تدبیرم کند!
تازه از دام فریبی جستهام فیّاضوارکو سر زنجیر در دستی که نخجیرم کند