گنج

شمارهٔ ۳۵۸

۱۱ بیت
صبح خیزان چو به کف جام مصّفا گیرندباج روشندلی از عالم بالا گیرند
زهد خشک است متاع سرة خلوتیانبار این قافله آن به که به دریا گیرند
بیخودانِ می عشق تو فشانند به خاکجام خورشید گر از دست مسیحا گیرند
داغدارانِ تو چون لاله بدان نزدیکندکه شوند آتش و در دامن صحرا گیرند
به نسیم سر زلفت چو نفس گرم کنندعرق فتنه ز بوی گل سودا گیرند
ای تو پوشیده، خیال تو چرا برهنه روست!ترسمش تنگ در آغوش تمنّا گیرند
جلوة حسن تو زان پرده‌نشین شد که مبادبیقراران سر راهی به تماشا گیرند
بنشینیم و دمی شاد برآریم به همپیش از آن کاین نفس عاریت از ما گیرند
خنک آنان که به حسن عمل امروز به کفدامن دولت جاویدی فردا گیرند
روح در قالب آدم ز پی معرفت استکرده‌اند این تله در خاک که عنقا گیرند
آستین بر مژة تر چه نهادی فیّاضدست بردار که مردم کمِ دریا گیرند