شمارهٔ ۳۳
چو جوهر بر دم شمشیر او دادم دل خود رابه یمن تیغ او آخر گشودم مشکل خود را
نه چشم زخم برقی شد نه بادِ دامن آفتکه بر باد فنا دانسته دادم حاصل خود را
برو ای ابر آب رحمتی زن خاک آدم راکه من از اشک چشم خویش تر کردم گل خود را
به یک زخم دگر جان مرا در اضطراب افکندنمیدانم چهسان معذور دارم قاتل خود را
مرا فیّاض از آن بدخو شکایت بیش ازین نبودکه غمخوارانهتر بایست کشتن بسمل خود را