شمارهٔ ۳۲۴
حنای پای تو شد خون من، حلال تو باشدبهای خون من این بس که پایمال تو باشد
به چشمهسار خضر روزة هوس نگشایدکسی که تشنه لبِ چشمة زلال تو باشد
به موقف ازلم با تو بوده عرض تمنّاهنوز تا ابدم مستی وصال تو باشد
نبود از ستمت در خیالم آنچه تو کردیچهها هنوز به این خسته در خیال تو باشد
کنون که حال تو خاطرنشان او شده فیّاضگمان مبر که به عالم کسی به حال تو باشد