شمارهٔ ۳۲۰
تا کی چنینم از مژه خون جگر چکداین شعلة گداخته از چشم تر چکد
داغ طراوت تو بر آن روی تازهامترسم گل نظاره ز دست نظر چکد
هر مرغ را که نامة من زیر بال اوستخون شکایت دلم از بال و پر چکد
با این طراوتی که سخن را به یاد تستگر بفشرند نامهام آبِ گهر چکد
نازک دلِ لطافت آن جسم نازکمترسم که عضو عضو وی از یکدیگر چکد
هر جا که دست مینهم اعضای خسته راچون برگ لاله قطرة خون جگر چکد
شد دیدهام سفید و همان گریه در جدالاشک ستاره چند ز چشم سحر چکد!
هر گه به نالهای نفسی آتشین کنمجوهر چو قطره از دم تیغ اثر چکد
صحرانورد عشق به دریا نهد چو رویخون گردد آب بحر که از چشم تر چکد
از زخم کوهکن ز دَمِ تیشه تا به حشرخون لاله لاله بر سر کوه و کمر چکد
فیّاض شهد میدهد از دفترت مگرنیشکّریست کلک تو کز وی شکر چکد
در هجر تو دوشم چو ز دل شور برآمداز هر سر مویم شب دیجور برآمد
شب آینة روی تو در مدّ نظر بودناگاه غبار سحر از دور برآمد
امشب ز فراق رخت ای یوسف مصریچون دیدة یعقوب مه از نور برآمد
عمری مژهام آب ده کشت وفا بوداین سبزهام آخر ز لب گور برآمد
تا چند کمان ستم چرخ کشیدنبازوی قوی دستیم از زور برآمد
دادم همه جا پهلو همّت به ضعیفانتا بال سلیمانیم از مور برآمد
ای صبح به آبستنی مهر چه نازی!خورشید من از طارم انگور برآمد
شیرینی وصل توام از دست رقیبانشهدی است که از خانة زنبور برآمد
آهی که من از سینه به یاد تو کشیدمدودیست که از حوصلة طور برآمد
صد جلوه به انداز سردار تلف شدتا قرعه به نام سر منصور برآمد
فیّاض که سر حلقة رندان جهان بودآخر چه بلا زاهد و مستور برآمد
تا زمن آن دوست دشمن همچو دشمن میرمدطالع از من میگریزد بخت از من میرمد
من که محو تابشی چون سایهام از آفتابآفتاب من چرا از سایة من میرمد!
با تغافلهای او ایمن نشستن غافلی استدام در خاکست چون صیاد پرفن میرمد
از نگاه گرم او رنگ از رخ گل میپردبا نسیم کوی او بلبل ز گلشن میرمد
وحشت از بس رخنهگر شد بیتو در اوضاع منچاکم از جیب دل و اشکم ز دامن میرمد
آن چنان کز روزنِ چشمم هراسد بی تو نوربا تو نور آفتاب از چشم روزن میرمد
رفت فیّاض آنکه از اندک ستم دل میرمیداین زمان این صید لاغر از رمیدن میرمد