گنج

شمارهٔ ۳۰۲

۱۰ بیت
عجب ار درین بهاران گل و لاله بار گیردکه ز گرد خاطر من نفس بهار گیرد
لب سر به مُهر من شد سبب گشاد عالمکه اگر نفس گشایم دل روزگار گیرد
به میان بحرم اما همه تن چو موج لرزمکه مباد در میانم هوس کنار گیرد
ضرور شد تپیدن دل بیقرار ما راکه گر از تپش بیفتد به کجا قرار گیرد
به سمند جلوه نازان به صف شکیب تازانسر ره که می‌تواند که برین سوار گیرد!
چو زلفت ره ساز نیرنگ گیردصبا از ملاقات او رنگ گیرد
بلا را خم طرّه‌ات دست بندداجل را نگاه تو در چنگ گیرد
منِ شیشه دل با غمت چون بر آیم!ز سختی دلت نکته بر سنگ گیرد
به دل مگذران بد که تا بد نگردیکه آیینه از عکس خود زنگ گیرد
قیامت بود آنکه فیّاض بیدلترا در بغل گیرد و تنگ گیرد