شمارهٔ ۲۸۷
لعل لبت ز خون گهر آب میخورداز چشمهسارِ شیر، شکر آب میخورد
گلهای اشک بر سر کوی هوس مریزکاین گلستان ز خون جگر آب میخورد
تا اوج عرش جلوة بیبالیم رساستپروازم از شکستن پر آب میخورد
آسیب تشنگی نبود در دیار عشقاز برق تیشه کوه و کمر آب میخورد
سرو تو سایه پرور ابر بهار نیستاین نخل طور جای دگر آب میخورد
نخلی که تخته پارة کشتیّ ما ازوستدر بیشه ریشهاش ز خطر آب میخورد
در دست یک بهاست کم و بیش عشق رااخگر ز جویبار شرر آب میخورد
در کوچهای که چشم دو عالم نظارگیستچشمم ز گرد راهگذر آب میخورد
فیّاض شکرِ جوهرم این بس که تا ابدتیغم ز چشمهسار هنر آب میخورد