شمارهٔ ۲۷۹
ذوق دیدارست کامی کز جهان دل میبردزاهد از دنیا نمیدانم چه حاصل میبرد!
دل به دریا داده را ز آسیب طوفان باک نیستموج آخر کشتی خود را به ساحل میبرد
ابلهان را درک ذوق عشوة دنیا کجاستوه که این زن دل ز دست مرد عاقل میبرد!
گرچه بسیارست ره در وادی حیرت ولیجادة گمگشتگی راهی به منزل میبرد
حُسن ، آب و رنگ نبوَد، عشق پیچ و تاب نیستاز مجرّد هم ، مجرّددان اگر دل میبرَد
دل ز هر شکل و شمایل گیردش فیّاضوارهر که را دل از کف این شکل و شمایل میبرد