شمارهٔ ۲۷۷
سرو نتوانست لاف قامتش از پیش بردهرزه در پیش جوانان آبروی خویش برد
همچو ترکش پر برآوردم ز تیر ناز اوهر چه گویم، لذّت پیکان او دل بیش برد
کوه را فرهاد از جا کند و خسرو مزد یافتبخت چون سستی کند نتوان به زور از پیش برد
عاشقی دورست از منصور دعویدار، دوربیحقیقت با وجود دوست نام خویش برد
لذّت عیش جهان در لذّت ترکست و بسهر چه را در پادشاهی باخت شه، درویش برد