شمارهٔ ۲۶۳
حدیث قتل من با تیغ دایم در عیان داردهمیشه خنجر او حرف خونم بر زبان دارد
به ابرویش نهادم دل ولی از بیم میلرزمچو آن مرغی که بر شاخ بلندی آشیان دارد
فریب خط مخور، از فتنة چشمش مشو ایمنهنوز ابروی او ناجسته تیری در کمان دارد
به خونم میکشد طفلی که میریزد سرشکم رانهان گر کشته گردم اشک از خونم نشان دارد
چهها بر سر نمیآید مرا از نقش بالینمخوشا آن سر که نقش تکیهای بر آستان دارد
تب از نادیدن روی تو میافزایدم هر دممگر پرهیز بیمار محبّت را زیان دارد!
ز آشوب دو چشم مست او ایمن مشو فیّاضنگاه او نشان فتنة آخر زمان دارد