شمارهٔ ۲۵۶
لبت تا شیوة سحر و فسون را مضطرب دارددلم هنگامة اهل جنون را مضطرب دارد
به من گرم تواضع آن بت و اشکم سراسیمهکه گرمی کردن خورشید خون را مضطرب دارد
چه سان پنهان کنم مهر تو بر اغیار سنگین دل!که غمهای تو بیرون و درون را مضطرب دارد
به حال کس نمیپردازد از بس بیقراریهاچه یارب این سپهر سرنگون را مضطرب دارد؟
فلک از نالة فیّاض اگر درهم شود شایدکه زخم تیشه کوه بیستون را مضطرب دارد