شمارهٔ ۲۴۶
به گلشن چون روی مرغ از نوا خاموش میگرددتو چون حرفی زنی گل پای تا سر گوش میگردد
اگر دیرآشنا باشد دلت، شادم که هر سنگیکه دیر آتش پذیرد دیر هم خاموش میگردد
گمان دارم که با گل هست بوی نازنین منچنین کز نالة بلبل دلم مدهوش میگردد
نمیدانم چه میبینم چو میبینم جمال اوهمی دانم که در دل عقل و در سر هوش میگردد
دمی در عشق او فیّاض خاموشی نمیدانمولی دانم که گاهی نالهام بیهوش میگردد