شمارهٔ ۲۲۷
درنخواهد داد تن بیماری ما در علاجگو دماغ خود مسوز اینجا مسیحا در علاج
در فراق خویش ما را اندک اندک خوی دهدرد عشق است این و میباید مدارا در علاج
از مداوای طبیبان جانم آسایش نیافتزانکه پنهان جمله در زخمند و پیدا در علاج
عشق چون در تب نشاند مغز را در استخوانعقل را حاصل نگردد غیر سودا در علاج
تشنگان جرعة وصلیم و عاجز ماندهایمپیش این لبتشنگیها هفت دریا در علاج
تیرهبختیهای ما درمان نگیرد چون کلیممینماید گر ید بیضا مسیحا در علاج
پیش درد ما که عالم در علاجش ماندهاندگر تو ایمایی کنی کافیست تنها در علاج
عمرها شد کز تردّد نگسلد از رغم همشوق در افزونی درد و تمنّا در علاج