شمارهٔ ۲۲۳
سفر عمر زیانست و درو سود عبثحسرت بود چو اندیشة نابود عبث
کس درین مرحله یارب به چه خرسند شود؟فکر معدوم عبث حسرت موجود عبث
دل ازین دانش بیجا به مرادی نرسیدهر چه گفتیم و شنیدیم عبث بود عبث
عمر طی گشت و به جایی نرسیدیم آخرقدم سعی درین بادیه فرسود عبث
طول عمر تو اگر عرض ندارد چه هنرتار در جامه بود بیمدد پود عبث
پا ازین مرحله دانسته کشد مرد خداقدم معرفت این راه نپیمود عبث
کاش در راه عدم همرهی پا میکردسر که فیّاض به پای همهکس سود عبث