شمارهٔ ۲۲۰
میفزاید عشق من هر دم چو حسن کاملتکم شود صبر از دلم هر روز چون رحم از دلت
کُشتة ناز ترا آرام نبود بعد مرگدر قیامت مضطرب از خاک خیزد بسملت
گر دلت سنگست من هم آتشم، پردور نیستاز فسون عشق اگر جا کرده باشم در دلت
گر تغافل گوشة دامن کشد ناز تراقصد قتل عاشقان دارد نگاه غافلت
در میان رندی و زهد تو نتوان فرق کردخوش دگر فیّاض درهم رفته حق و باطلت