شمارهٔ ۱۸۴
دل که بیزخم تو باشد به جهان خرّم نیستزخم را از تو رواجیست که با مرهم نیست
غم بیهوده مرا از سروسامان انداختگر بدانم که غم کیست که دارم، غم نیست
هر گل نغمه که خوناب دل از وی نچکددر سراپردة ساز غم ما محرم نیست
گر سر زلف تو گاهی شکن طرّه بخستتیرهروزی دلم را ز تو باعث کم نیست
کام دنیا نگشاید دل ما را فیّاضداغ ما چشم سیه کردة این مرهم نیست