شمارهٔ ۱۶۹
تا صبا طرف نقاب از روی رخشانی شکستاز خجالت هر طرف رنگ گلستانی شکست
تاری از زلف کجش زنّار یک عالم دلستاز شکست هر سو مو کافرستانی شکست
خاطرم بر هر چه میآید جراحت میشودتا کجا سنگ جفایی شیشة جانی شکست
عهد با زنّار زلفی بستهام کز موج کفرهر طرف در جلوه آمد فوج ایمانی شکست
خون من یارب چه خاصیّت دهد کز هر طرفبر میان هر کس به قتلم طرف دامانی شکست
دل به محرومی نهادم این کشاکش تا به کیمن همان گیرم که عهدی بست و پیمانی شکست
بوسهای کردم هوس چین بر لب خندان فکندبشکند تا خاطر ما شکرستانی شکست
پر ز حسرتریزه شد دامن به جای لخت دلبسکه در دل حسرتم از لعل خندانی شکست
بی تو خون دیده بود و لخت دل فیّاض راگر دم آبی گرفت و گر لب نانی شکست