گنج

شمارهٔ ۱۶۰

۱۸ بیت
مگو ز عقل که دام فریب خودرایی‌ستمبین به علم که آیینة خودآرایی‌ست
کسی که بادة تحقیق خورده می‌داندکه اعتراف به جهل از کمال دانایی‌ست
جهان ز حیرت حسن تو نقش دیوارستفضای دهر به عهد تو کُنج تنهایی‌ست
تمام دهر زآزاده‌ای نشان ندهدکه سرو هم به چمن زیر بار رعنایی‌ست
به دست وصل دل پاره‌پاره‌ای دارمکه خون تپیده‌تر از حسرت تماشایی‌ست
اگرچه عقل جنون‌پرور و جنون خودروستبه گل چه باج دهد لاله‌ای که صحرایی‌ست؟
تصرّفی که دلم از جمال لیلی دیدهنوز مجنون سرگرم دشت‌پیمایی‌ست
نظاره‌ام ز تو گل چید و جای رنجش نیستبه باغبان نکند عیب کس، که یغمایی‌ست
به هر چه می‌نگرم روی اوست در نظرمکه گفته است طلب‌کار یار، هر جایی‌ست؟
نظارگان تو سر در کف خطر دارندکه هر نگاه تو خونیّ صد تماشایی‌ست
ز بی‌مضایقگی‌های عشق دانستمکه بر جنون نزدن نقص در شکیبایی‌ست
زلاف محرمی کوی دوست شد معلومکه عقل با همه تمکین هنوز سودایی‌ست
چنین که از تو گل و لاله می‌فریبندمسزد که طعنه زند دشمنم که هر جایی‌ست
مرا دلیست که چون قطره لجّه‌آشامستچه نقص کشتی گرداب را که دریایی‌ست
به یمن همّت بدنامی از خطر رستمکه پرده‌پوشی عشق است هر چه رسوایی‌ست
به ذوق گوشه‌نشینی مبند دل زنهارکه سعی گمشدگی‌ها تلاش پیدایی‌ست
به محفلی که هنر عیب‌پوش شد فیّاضندیدن هنر خویش عین بینایی‌ست
بست دوست ز دنیا و آخرت فیّاضسخن یکی‌ست دگرها عبارت‌آرایی‌ست