شمارهٔ ۱۵۷
با وجود ضعف کی ما را کس از جا برده استجادویها کرده زلفش تا دل ما برده است
دشت عمری از لگدکوب جنون آسوده بودعشق مجنونِ دگر اینک به صحرا برده است
خواهش آغوشِ موجِ فتنه بیتابانه بازکشتی بیطاقت ما را به دریا برده است
گر به من در حرفی ای ساقی من اینجا نیستممدّتی شد تا مرا ذوق تماشا برده است
فتنة بالابلندان بودی اکنون وتراعشق بالادست ما یکباره بالا برده است
محو دیداریم واعظ از سر ما دور شوذوق امروز از دل ما بیم فردا برده است
ای که سیر بیستون داری هوس، زحمت مکشموج آب تیشة فرهادش از جا برده است
از تصرّفهای حسن شوخ او در حیرتمخویش را ننموده دل را از کف ما برده است!
میکند دل آرزوی صحبت فیّاض، از آنکز دم او پی به اعجاز مسیحا برده است