شمارهٔ ۱۵۵
جسم خاکی گر بمیرد آتش جان زنده استگرد میدان گر نباشد مرد میدان زنده است
بهر خامیها جفای روزگاران کیمیاستآتش افسردگان دایم به دامان زنده است
گر ننالد کس چه فرق از زندگی تا مردگیگر نه بلبل، کس چه داند در گلستان زنده است!
عشق باقی شد که فانی در بقای حسن شدهر که یوسف دید داند پیر کنعان زنده است
اشک، جان میکاهد امّا عمر افزون میکندتا ابد از نسبت لعلش بدخشان زنده است
با بزرگی شیوة کوچکدلیها پیشه کنتا ابد زین شیوهها نام بزرگان زنده است
آرزوی طوف مشهد مرده را جان میدهدتا ابد فیّاض بر یاد خراسان زنده است