گنج

شمارهٔ ۱۵۴

۷ بیت
تا به رخسار تو زلف مشک‌فام افتاده استمن که باشم! آفتاب اینجا به دام افتاده است
خم به خم زلف دراز و چین به چین ابروی نازهر کجا دل می‌رود صد حلقه دام افتاده است
ای که نام نیک داری آرزو در کوی عشقرو که تشت آفتاب اینجا ز بام افتاده است
گو خرد سررشتة تدبیرها بر هم متابکار و بار بی‌قراران از نظام افتاده است
رخصت نظّاره ارزان گشت پنداری که بازچشم مست او به فکر قتل‌عام افتاده است
سوختم سر تا به پا از آتش عشق و هنوزدر دلم داغ تمنّای تو خام افتاده است
باده را فیّاض هرگز اینقدر تابش نبودعکس رخسارش مگر امشب به جام افتاده است!